صبح از حمایل فلک آهیخت خنجرش
کیمخت کوه ادیم شد از خنجر زرش
۱هر پاسبان که طرهٔ بام زمانه داشت
چون طره سر بریده شد از زخم خنجرش
۲صبح از صفت چویوسف و مه نیمهٔ ترنج
بکران چرخ دست بریده برابرش
۳شب گیسوان گشاده چو جادو زنی به شکل
بسته زبان ز دود گلو گاه مجمرش
۴گفتی که نعل بود در آتش نهاده ماه
مشهود شد چو شد زن دود افکن از برش
۵شب را نهند حامله خاور چراست زرد
کبستنی دلیل کند روی اصفرش
۶شب عقد عنبرینهٔ گردون فرو گسست
تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش
۷آنک عروس روز، پس حجله معتکف
گردون نثار ساخته صد تخت گوهرش
۸ز آن پیش کاین عروس برهنه علم شود
کوس از پی زفاف شد آنک نواگرش
۹گوئی که مرغ صبح زر و زیورش بخورد
کز حلق مرغ میشنوم بانگ زیورش
۱۰مانا که محرم عرفات است آفتاب
کاحرام را برهنه سر آید ز خاورش
۱۱هر سال محرمانه ردا گیرد آفتاب
وز طیلسان مشتری آرند میزرش
۱۲بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح
کاحرام را ازار سپید است در خورش
۱۳بینی که موقف عرفات آمده مسیح
از آفتاب جامهٔ احرام در برش
۱۴پس گشته صد هزار زبان آفتابوار
تا نسخهٔ مناسک حج گردد از برش
۱۵نشکفت اگر مسیح درآید ز آسمان
آرد طواف کعبه و گردد مجاورش
۱۶کامروز حلقهٔ در کعبه است آسمان
حلقه زنان خانهٔ معمور چاکرش
۱۷بل حارسی است بام و در کعبه را مسیح
زان است فوق طارم پیروزه منظرش
۱۸چوبک زند مسیح مگر زآن نگاشتند
با صورت صلیب برایوان قیصرش
۱۹