عیدی است فتنهزا ز هلال معنبرش
دل کان هلال دید نشیند برابرش
۱آری چو فتنه عید کند شیفته شود
دیوانهٔ هوا ز هلال معنبرش
۲من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنک
هم عید و هم هلال بدیدم بر اخترش
۳ماندم چو کودکان به شب عید بی قرار
تا نعل برنهاد چو هاروت کافرش
۴مهجور هفت ماهه منم ز آن دو هفته ماه
کز نیکویی چو عید عزیز است منظرش
۵چون ماه چار هفته رسیدم به بوی عید
تا چار ماه روزه گشایم به شکرش
۶گر صاع سرسه بوسه به عیدی دهد مرا
ز آن رخ دهد که گندم گون است پیکرش
۷دوشم در آمد از در غم خانه نیمشب
شب روز عید کرد مرا ماه اسمرش
۸عید مسیح رویش و عود الصلیب زلف
رومی سلب حمایل و زنار دربرش
۹دستار در ربوده سران را به باد زلف
شوریده زلف و مقنعهٔ عید بر سرش
۱۰برده مهش به مقنعه عیدی و چاه سیم
آب چه مقنع و ماه مزورش
۱۱بر کوس عید آن نکند زخم کان زمان
بر جانم از شناعه زدن کرد زیورش
۱۲گیسو چو خوشه بافته وز بهر عید وصل
من همچو خوشه سجده کنان پیش عرعرش
۱۳جان ریختم چو بلبله بر عید جان خویش
چشمم چو طشت خون ز رقیب جگر خورش
۱۴در طشت آب دید توان ماه عید و من
در طشت خون بدیدم ماه منورش
۱۵بینی هلال عید به هنگام شام و من
دیدم به صبح نیم هلال سخنورش
۱۶چون دیدمش که عید سده داشت چون مغان
آتش ز لاله برگ و چلیپا ز عنبرش
۱۷آن آتشی که قبلهٔ زردشت و عید اوست
میدیدمش ز دور و نرفتم فراترش
۱۸در کعبه کرده عید و ز زمزم مزیده آب
چون نیشکر چگونه مزم آتش ترش
۱۹بودم در این که خضر درآمد ز راه و گفت
عید است و نورهان شده ملک سکندرش
۲۰خاقانیا وظیفهٔ عیدی بیار جان
پس پیش کش به حضرت شاه مظفرش
۲۱خاقان اکبر آنکه دو عید است در سه بعد
شش روز و پنج وقت ز چار اصل گوهرش
۲۲بل شش هزار سال زمان داشت رنگ عید
تا رنگ یافت گوهر ذات مطهرش
۲۳