صبح هزار عید وجود است جوهرش
خضر است رایتش، ملک الموت خنجرش
۱اقلیم بخش و تاج ستان ملوک عصر
شاهی که عید عصر ملوک است مخبرش
۲نی نی به بزم عید و به روز وغاش هست
کیخسرو آب دار و سکندر علم برش
۳ز آن عید زای گوهر شمشیر آب دار
شد بحر آب و آب شد از شرم گوهرش
۴ز آن هندوی حسام که در هند عید ازوست
اران شکارگه شد و ایران مسخرش
۵زین پس خراج عیدی و نوروزی آورند
از بیضهٔ عراق و ز بیضای عسکرش
۶خود کمترین نثار بهائی است عید را
بیضا و عسکر از ید بیضای عسکرش
۷هر جا که رخش اوست همه عید نصرت است
ز آن پای و دم به رنگ حنا شد معصفرش
۸عیدا که روم را بود از پایگاه او
کز خوک پایگاه بود خوان قیصرش
۹عید افسر است بر سر اوقات بهر آنک
شبهی است عین عید ز نعل تکاورش
۱۰چون عین عید نعلش در نقش گوش و چشم
هاء مشفق آمد و میم مدورش
۱۱چون آینه دو چشم و چو ناخن برا دو گوش
وز رنگ عید شانه زده دم احمرش
۱۲چون کرم پیله سرمهٔ عیدی کشیده چشم
پرچم شده ز طرهٔ حوار و احورش
۱۳بحر کلیم دست بر این ابر طوروش
با فال عید و نور انا لله رهبرش
۱۴بحری که عید کرد بر اعدا به پشت ابر
از غرش درخش و ز غرنده تندرش
۱۵آن شب که روز عید و شبیخون یکی شمرد
صبح ظفر برآمد از اعلام ازهرش
۱۶هرای زر چو اختر و برگستوان چو چرخ
افکند بخت زیور عیدی بر اشقرش
۱۷عید عدو به مرگ بدل شد که باز دید
باران تیغ و ابر کف و برق مغفرش
۱۸نصرت نثار عید برافشاند کز عراق
شاه مظفر آمد و جاه موقرش
۱۹مهدی است شاه و عید سلاطین ز فتح او
خصم از غلامی آمده دجال اعورش
۲۰آن روز رفت آب غلامان که یوسفی
تصحیف عید شد به بهای محقرش
۲۱عید ملایک است ز لشکرگه ملک
دیوی غلام بوده ثریا معسکرش
۲۲آنجا که احمد آمد و آئین هر دو عید
زرتشت ابتر است و حدیث مبترش
۲۳حج ملوک و عمرهٔ بخت است و عید دهر
بر درگهی که کعبهٔ کعبه است و مشعرش
۲۴من پار نزد کعبه رساندم سلام شاه
ایام عید نحر بود که بودم مجاورش
۲۵کعبه ز جای خویش بجنبید روز عید
بر من فشاند شقهٔ دیبای اخضرش
۲۶گفت آستان شاه شما عید جان ماست
سنگ سیاه ما شده هندوی اصفرش
۲۷اینجا چه ماندهای تو که آنجاست عید بخت
زین پای بازگردد و ببین صدر انورش
۲۸گفتم که یک دو عید بپایم به خدمتت
چون پختهتر شوم بشوم باز کشورش
۲۹گفتا مپای و رو حج و عید دگر برآر
تا هر که هست بانگ برآید ز حنجرش
۳۰اقبال بین که حاصل خاقانی آمده است
کاندر سه مه دو عید و دو حج شد میسرش
۳۱عیدی به قرب مکه و قربانگه خلیل
عید دگر به حضرت خاقان اکبرش
۳۲گفتم کدام عید نه اضحی بود نه فطر
بیرون ز این دو عید چه عید است دیگرش
۳۳گفت آستان خسرو و آنگاه عید نو
این حرف خردهای است گران، خرد مشمرش
۳۴چون دعوت مسیح شمر شاخ بخت او
هر روز عید تازه از آن میدهد برش
۳۵هر هفته هفت عید و رقیبان هفت بام
آذین هفت رنگ ببندند بر درش
۳۶کرد افتاب خطبهٔ عیدی به نام او
ز آن از عمود صبح نهادند منبرش
۳۷عید از هلال حلقه به گوش آمده است از آنک
بر بندگی شاه نبشتند محضرش
۳۸از نقش عید یک نقط ایام برگرفت
بر چهرهٔ عروس ظفر کرد مظهرش
۳۹تا دور صبح و شام به سالی دهد دو عید
هر صبح و شام باد دو عید مکررش
۴۰از شام زاده صبحش و از صبح زاده عید
وز عید زاده مرگ بداندیش ابترش
۴۱