رخسار صبح را نگر از برقع زرش
کز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش
۱گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاه
صبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش
۲مشرق به عود سوخته دندان سپید کرد
چون بوی عطر عید برآمد ز مجمرش
۳گردون فرو گذاشت هزاران حلی که داشت
صاعی بساخت کز پی عید است درخورش
۴مرغ سحر شناعت از آن زد چو مصریان
کان صاع دید ببار سحر درش
۵آری به صاع عید همی ماند آفتاب
از نام شاه و داغ نهاده مشهرش
۶داغی است بر جبین سپهر از سه حرف عید
ماه نوابتدای سه حرف است بنگرش
۷فصاد بود صبح که قیفال شب گشاد
خورشید طشت خون و مه عید نشترش
۸مه روزه دار بود همانا از آن شده است
تن چون خلال مایدهٔ عید لاغرش
۹یا حلقهگویی از پی آن شد که روز عید
خسرو به نوک نیزه رباید ز خاورش
۱۰خاقان اکبر آنکه ز دیوان نصرت است
بر صد هزار عید برات مقررش
۱۱