آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش
زرین عذار شد چمن از گر لشکرش
۱عید است و آن عصیر عروسی است صرعدار
کف بر لب آوریده و آلوده معجرش
۲وینک خزان معزم عید است و بهر صرع
بر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش
۳ز آن سوی عید دختر رز شوی مرده بود
زرین جهاز او زده بر خاک مادرش
۴یک ماه عده داشت پس از اتفاق عید
بستند عقد بر همه آفاق یک سرش
۵زرگر به گاه عید زر افشان کند ز شاخ
واجب کند که هست شکریز دخترش
۶شاخ چنار گویی حلوای عید زد
کآلوده ماند دست به آب معصفرش
۷بودی به روز عید نفسهای روزهدار
مشکین کبوتری ز فلک نامه آورش
۸منقار بر قنینه و پر بر قدح بماند
کامد همای عید و نهان شد کبوترش
۹مرغ قنینه بلبل عید است پیش شاه
گل در دهن گداخته و ناله دربرش
۱۰انگشت ساقی از غبب غوک نرمتر
زلف چو مار در می عیدی شناورش
۱۱زلفش فرو گذاشته سر در شراب عید
دیوی است غسل گاه شده حوض کوثرش
۱۲در آبگینه نقش پری بین به بزم عید
از میکز آتش است پریوار جوهرش
۱۳ز آن چون پری گرفته نمایند اهل عید
کب خرد ببرد پریوار آذرش
۱۴گردون چنبری ز پی کوس روز عید
حلقه به گوش چنبر دف همچو چنبرش
۱۵دستینه بسته بربط و گیسو گشاده چنگ
یعنی درم خریدهٔ عیدیم و چاکرش
۱۶بر سر بمانده دست رباب از هوای عید
افتاده زیر دیگ شکم کاسهٔ سرش
۱۷مار زبان بریده نگر نای روز عید
سوراخ مار در شکم باد پرورش
۱۸مار است خاک خواره پس او باد ز آن خورد
کز خوان عید نیست غذای مقررش
۱۹چون شاه هند پیش و پسش ده غلام ترک
از فر عید گه می و گه شکر افسرش
۲۰بل هندوی است بر همن آتش گرفته سر
چون آب عید نامهٔ زردشتی از برش
۲۱گوئی بهای بادهٔ عیدی است افتاب
ز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش
۲۲شد وقت چون ترازو و شاه جهان بعید
خواهی میگران چو ترازوی محشرش
۲۳خاقان اکبر آنکه سر تیغش آتشی است
شبهای عید و قدر شده دود و اخگرش
۲۴کیوانش پرچم است و مه و آفتاب طاس
چون زلف آنکه عید بتان خواند آزرش
۲۵