میر کشور گشای رکن الدین
که درش دیو را شهاب کند
۱حرز امت محمد آنکه ز حلم
کنیتش دهر بوتراب کند
۲فخر آل طغان یزک که فلک
فلک الدولتش خطاب کند
۳خیمهٔ دولتش بر آن زد چرخ
که ز حبل اللهش طناب کند
۴آتش تیغ صرصر انگیزش
زهرهٔ بوقبیس آب کند
۵عکس رای سماک پیرایش
قلب را کیمیای ناب کند
۶بخت بیدار خواب دیدهٔ او
فتنه را شیر مست خواب کند
۷رنگ تیغش میان خون عدو
صوفیی دان که کار آب کند
۸گر جهان حصنهای دوشیزه
عقد بندد بر او صواب کند
۹که عجوز جهان سپید سری است
کز سر کلک او خضاب کند
۱۰نوک منقار کبک را عدلش
گاز ناخن بر عقاب کند
۱۱آفتاب از کفش به تب لرزه است
کانجم جود فتح باب کند
۱۲چون به تب لرزه آفتاب در است
عرق سرد چون سحاب کند
۱۳آفتاب ار ز خاک زر سازد
بختش از خاک آفتاب کند
۱۴به سخن در خراب گنج نهد
به سخا گنج را خراب کند
۱۵دهر چندان مناقبش داند
که به دست چپش حساب کند
۱۶گرچه وهنی رسید از ایامش
زودش ایام کامیاب کند
۱۷کوه چون سر سپید گشت از برف
چرخ زلفش بنفشه تاب کند
۱۸گنج اخلاص داشت خاقانی
زان گهر ریز آن جناب کند
۱۹هر سحر گویمش دعای به خیر
ایزد ارجو که مستجاب کند
۲۰در غربت اگر ز درد دل نالم
هم نالهٔ من پزشک من باشد
۲۱واندر تب اگر مزوری سازم
اشکم تر من تمشک من باشد
۲۲گویم همه روز مغز پالایم
و آن را که شنود رشک من باشد
۲۳وانگاه پی مغز خشک پالوده
پالودهٔ من سرشک من باشد
۲۴