دل که در دام تو افتاد غمِ جان نَبَرَد
جان که در زلف تو شد راه به ایمان نبرد
۱عقل کو غاشیهٔ عشق تو بر دوش گرفت
گر همه باد شود تخت سلیمان نبرد
۲باد کو خاک کف پای تو را بوسه دهد
سر فرو نارد تا افسر سلطان نبرد
۳گرچه هستند به فردوس بسی خاتونان
تا تو را بیند رضوان غم ایشان نبرد
۴در میان دل و دین حاصلِ عشاقِ تو چیست
که چو حکم تو درآید ز میان آن نبرد
۵آهوی غمزهٔ تو دم نزند تا به فریب
مهرهٔ صابری از بازوی شیران نبرد
۶اشک آن طایفه طوفان دگر گشت ولیک
عشق نوح است که اندیشهٔ طوفان نبرد
۷هر خسی وصل تو نایافته گر لاف زند
با تو زآن لاف زدن گوی ز میدان نبرد
۸غول بر خویشتن ار خضر نهد نام چه سود
که خدایش به سرِ چشمهٔ حیوان نبرد
۹نیست در حضرت زلف تو مرا باک رقیب
خاصهٔ خلوت شه طاعت دربان نبرد
۱۰تو به حمدالله چون بر سر پیمان منی
کس دگر کار مرا از سر و سامان نبرد
۱۱جمعی از قهر قضا فرقت ما میخواهند
هان و هان تات قضا از سر پیمان نبرد
۱۲جان خاقانی کز ملک وصالت شاد است
به جُوی پاک همه ملکت خاقان نبرد
۱۳