می و مشک است که با صبح برآمیختهاند
یا بهم زلف و لب یار درآمیختهاند
۱صبح چون خنده گه دوست شده است آتش سرد
آتش سرد به عنبر مگر آمیختهاند
۲یا نه بیسنگ و صدف غالیه سایان فلک
صبح را غالیهٔ تازهتر آمیختهاند
۳دوش خوش ساخت فلک غالیه دان از مه نو
بهر آن غالیه کاندر سحر آمیختهاند
۴می عیدی نگر و جام صبوحی که مگر
شفق آورده و با صبح بر آمیختهاند
۵ساقیان ترک فنک عارض و قندُز مژگان
کز رخ و زلف حبش با خزر آمیختهاند
۶خال رخسار زره کرده و خط ماه سپر
زلف و رخسار زره با سپر آمیختهاند
۷پس یک ماه کلوخ اندازان سنگ دلان
در بلورین قدحی لعل تر آمیختهاند
۸شاهدان از پی نقل دل و جان از خط و لب
بس گوارش که ز عود و شکر آمیختهاند
۹عاشقان از زر رخساره و یاقوت سرشک
بس مفرح که ز یاقوت و زر آمیختهاند
۱۰ماه نو دیدی و در روی مه نو شب عید
لعل می با قدح سیم بر آمیختهاند
۱۱از دم روزه دهن شسته به هفت آب و ز می
هفت تسکین دل غصه خور آمیختهاند
۱۲ماه نو در شفق و شفقشان می و جام
با دو ماه و دو شفق یک نظر آمیختهاند
۱۳طاس سیمابی مه تافته از پرچم شب
طاس زر با می آتش گهر آمیختهاند
۱۴کرده می راوق از اول شب و بازش به صبوح
با گلاب طبری از طبر آمیختهاند
۱۵راوُق جام فرو ریخته از سوخته بید
آب گل گویی با مُعْصَفَر آمیختهاند
۱۶همه با دردسر از بوی خمار شب عید
به صبح از نو رنگی دگر آمیختهاند
۱۷ژاله و صبح بهم یافته کافور و گلاب
زاین و آن داروی هر درد سر آمیختهاند
۱۸همه سنگ افشان در آبخور عالم خاک
و آگه از زهر که در آبخور آمیختهاند
۱۹از سر بیخبری داده ز عشرت خبری
تن و جان را که بهم بیخبر آمیختهاند
۲۰همه دریاکش و چون دریا سرمست همه
طبع با می چو صدف با گهر آمیختهاند
۲۱خطری کرده و در گنج طرب نقب زده
نقب کران همه ره با خطر آمیختهاند
۲۲زهره بر چیده چو خورشید نم هر جرعه
که در آن خاک چنان بیخطر آمیختهاند
۲۳خیک ماند به زن زنگی ششپستان لیک
شیر پستانش به خون جگر آمیختهاند
۲۴جرعهای کان به زمین داده زکات سر جام
زو حنوط ز می پی سپر آمیختهاند
۲۵مجمر عیدی و آن عود و شکر هست بهم
زحل و زهره که با قرص خور آمیختهاند
۲۶نکهت کام صراحی چو دم مجمر عید
زو بخور فلک جان شکر آمیختهاند
۲۷رود سازان همه در کاسهٔ سرها به سماع
شربت جان ز ره کاسهگر آمیختهاند
۲۸پرده در پرده و آهنگ در آهنگ چو مرغ
دم بهدم ساخته و دربه در آمیختهاند
۲۹بربط از هشت زبان گوید و خود ناشنواست
زیبقش گویی با گوش کر آمیختهاند
۳۰نای افعی تن و بس بر دهنش بوسه زدند
با تن افعی جان بشر آمیختهاند
۳۱چنگ زاهد سر و دامانش پلاسین لیکن
با پلاسش رگ و پی سر به سر آمیختهاند
۳۲محبس دست رباب است شعیف ار چه قوی است
چار طبعش که به انصاف در آمیختهاند
۳۳خم دف حلقهبهگوشی شده چون کاسهٔ یوز
کهو و گورش با شیر نر آمیختهاند
۳۴صوت مرغان بدرد چرخ مگر با دم خویش
بانگ کوس ملک تاجور آمیختهاند
۳۵راویانند گهر پاش مگر با لب خویش
کف شاهنشه خورشیدفر آمیختهاند
۳۶خاصگان گوهر بحر دل خاقانی را
با کلاه ملک بحر و بر آمیختهاند
۳۷چاشنی گیران از چشمهٔ حیوان گویی
شربت شاه سکندر سیَر آمیختهاند
۳۸مالک ملک جلال الدین کاندر تیغش
آتش و آب بهم بیضرر آمیختهاند
۳۹