نوروز برقع از رخ زیبا برافکند
بر گستوان به دلدل شهبا برافکند
۱سلطان یک سوارهٔ گردون به جنگ دی
بر چرمه تنگ بندد و هرا برافکند
۲بابیست و یک و شاق ز سقلاب ترکوار
بر راه دی کمین به مفاجا برافکند
۳از دلو یوسفی بجهد آفتاب و چشم
بر حوت یونسی به تماشا برافکند
۴ماهی نهنگوار به حلقش فرو برد
چون یونسش دوباره به صحرا برافکند
۵چشمه به ماهی آید و چون پشت ماهیان
زیور به روی مرکز غبرا برافکند
۶آن آتشین صلیب در آن خانهٔ مسیح
بر خاک مرده باد مسیحا برافکند
۷آن مطبخی باغ نهد چشم بر بره
همچون بره که چشم به مرغی برافکند
۸از پشت کوه چادر احرام برکشد
بر کتف ابر، جادر ترسا برافکند
۹چون باد زند نیجی کهسار برکشد
برخاک و خاره سندس و خارا برافکند
۱۰مغز هوا ز فضلهٔ دی در زکام بود
ابرش طلی به وجه مداوا برافکند
۱۱گر شب گذار داد به بزغاله روز را
تا هر چه داشت قاعده عذرا برافکند
۱۲شب را ز گوسفند نهد دنبه افتاب
تا کاهش دقش به مدارا برافکند
۱۳در پردهٔ خماهنی ابر سکاهنی
رنگ خضاب بر سر دنیا برافکند
۱۴قوس قزح به کاغذ شامی به شامگاه
از هفت رنگ بین که چه طغرا برافکند
۱۵روز از برای ثقل کشی موکب بهار
پالان به توسن استر گرما برافکند
۱۶روز از کمین خود چو سکندر کشد کمان
بر خیل شب هزیمت دارا برافکند
۱۷روز ارنه عکس تیغ ملک بوالمظفر است
پس چون کمین به لشکر اعدا برافکند
۱۸روز ارنه تیغ خسرو مازندران شده است
چون بشکند نهال ستم یا برافکند
۱۹اعظم سپهبد آنکه کشد تیغ زهر فام
زهره ز شیر شرزه به هیجا برافکند
۲۰کیخسرو هدی که غلامانش را خراج
طمغاج خان به تبت و یغما برافکند
۲۱حمل خزانهاش به سمرقند برنهد
نزل ستانهاش به بخارا برافکند
۲۲تا بس نه دیر والی شام و شه یمن
باجش به مصر و ساو به صنعا برافکند
۲۳ملک عجم به کوشش دولت بپرورد
نام عرب به بخشش نعما برافکند
۲۴چون ز آب خضر جام سکندر کشد به بزم
گنج سکندر از پی یقما برافکند
۲۵بدر سماک نیزه که بر قلب مملکت
اکسیرها ز سعد موفا برافکند
۲۶ز آن رمح مارسان ز دم کژدم فلک
بیرون کند گروه به زبانا برافکند
۲۷پشت کمان و تیر چلیپا کند به رزم
تا اسم روم و رسم چلیپا برافکند
۲۸شمشیر نصرت الدین چون پر جبرئیل
خسف سبا به کشور اعدا برافکند
۲۹بخت کیالواشیر از نه فلک گذشت
سایه به هشت جنت ماوا برافکند
۳۰نه حرف نام اوست به ده نوع حرز روح
تا نقش آن، به عرض معلی برافکند
۳۱ز اشکال تیغ او قلم تیز هندسی
بر سطح ماه خط معما برافکند
۳۲ترتیب قوقهٔ کله بندگانش راست
رنگی که افتاب بخارا برافکند
۳۳هر شب برای طرف کمرهای خادمانش
دریای چرخ لؤلؤ لالا برافکند
۳۴هر سال مه سیاه شود بر امید آنک
روزیش نام خادم و لالا برافکند
۳۵آقسنقری است روز و قراسنقری است شب
بر هر دو نام بنده و مولا برافکند
۳۶آبای علویند کمر دار و این خلف
راضی بدان که سایه به آبا برافکند
۳۷مشفق پدر، مرید پسر به بود که نخل
بر تن کمر به خدمت خرما برافکند
۳۸گر بهر عزم کیان بر عراق و پارس
ظل همای رایت علیا برافکند
۳۹در گوش گوشوار سمعنا کشد عراق
بر دوش طیلسان اطعنا برافکند
۴۰فتح آن چنان کند ید بیضای عسکرش
کاسیب آن به عسکر و بیضا برافکند
۴۱ور بر فلک سوار برآید جو مصطفی
زین بر براق رفعت والا برافکند
۴۲مهماز او به پهلوی سرطان کند گذار
گر همتش لگام به جوزا برافکند
۴۳آنکه از جناب شاه به جنت برد نشان
رشک گران به جنت ماوی برافکند
۴۴شیر فلک به گاو زمین رخت برنهد
گر بر فلک نظر به معادا برافکند
۴۵گر نه بقای شاه حمایت کند، فنا
بیخ نژاد آدم و حوا برافکند
۴۶در مجمعی که شاه و دگر خسروان بوند
او کل بود که سهم بر اجزا برافکند
۴۷آری که افتاب مجرد به یک شعاع
بیخ کواکب شب یلدا برافکند
۴۸روح القدس بشیبد اگر بکر همتش
پرده در این سراچهٔ اشیا برافکند
۴۹نشگفت اگر ز هوش شود موسی آن زمان
کایزد به طور نور تجلی برافکند
۵۰نظارگان مصر ببرند دست از آنک
یوسف نقاب طلعت غرا برافکند
۵۱از خلق یوسفیش به پیرانه سر جهان
پیرایهٔ جمال زلیخا برافکند
۵۲صخره برآورد سر رفعت چو مصطفی
شکل قدم به صخرهٔ صما برافکند
۵۳بس دوزخی است خصمش از آن سرخ رو شده است
کآتش به زر ناسره گونا برافکند
۵۴چه خصم بر نواحی ملکش کند گذر
چه خوک دم به مسجد اقصی برافکند
۵۵از تاختن عدو به دیارش چه بد کند؟
یا بولهب چه وهن به طاها برافکند؟
۵۶نقصی به کاسهٔ زر پرویز کی رسد
ز آن خرمگس که سایه به سکبا برافکند
۵۷گردون به خصم او چه کلاه مهی دهد
کس دیو را چه زیور حورا برافکند
۵۸مدبر بزاد خصمش و گوید که مقبلم
بر خود چنین لقب بچه یارا برافکند
۵۹نه دمنه چون اسد نه در منه نام چو سنبله است
هر چند نام بیهده کانا برافکند
۶۰دستش به نیزهای که علی الروس اژدهاست
اقلیم روس را به تعدا برافکند
۶۱از نام شاه و نام بداندیش او فلک
بر لوح بخت خط معما برافکند
۶۲ز آن نام فر بدین سر مسعود بر نهد
زان نام اخ بدان دل دروا برافکند
۶۳هر شیر خواره را نرساند به هفت خوان
نام سفندیار که ماما برافکند
۶۴شاها طراز خطبهٔ دولت به نام توست
نام آن بود که دولت برنا برافکند
۶۵اسم بلند هم به بلند اختری دهد
چون روزگار قرعهٔ اسما برافکند
۶۶دست تو شمس و خطی تو خط استواست
کاقلیم شرک را به تعزا برافکند
۶۷آری به نای جادوی فرعونی از جهان
ثعبان اسود و ید بیضا برافکند
۶۸گفتم که افتاب کفی، سهوم اوفتاد
سهم تو سهو بر دل دانا برافکند
۶۹خود آفتاب پیش سخای تو سائلی است
کش لرز شرم وقت تقاضا برافکند
۷۰دارم نیاز جنت بزم تو لاجرم
عم دوزخی بر این دل دروا برافکند
۷۱زی چشمهٔ حیات رسم خضروار اگر
چشمم نظر به مجلس اعلی برافکند
۷۲حربا منم تو قرصهٔ شمسی، روا بود
گر قرص شمس نور به حربا برافکند
۷۳زرد است روی آزم و خوش ذوق خاطرم
چون زعفران که رنگ به حلوا برافکند
۷۴آزاده بندگیت رها چون کند چو دیو
کو خرمن بهشت به نکبا برافکند
۷۵کس خدمتت گذارد یا خود به قحط سال
از حلق کس نوالهٔ حلوا برافکند
۷۶ملک عجم چو طعمهٔ ترکان اعجمی است
عاقل کجا بساط تمنا برافکند
۷۷تن گرچه سو و اکمک از ایشان طلب کند
کی مهر شه به آتسز و بغرا برافکند
۷۸زال ار چه موی چون پر زاع آرزو کند
بر زاغ کی محبت عنقا برافکند
۷۹یعقوب هم به دیدهٔ معنی بود ضریر
گر مهر یوسفی به یهودا برافکند
۸۰بهرام ننگرد به براهام چون نظر
بر خان و خوان لنبک سقا برافکند
۸۱آن کش غرض ز بادیه بیت الحرم بود
کی چشم دل به حله و احیا برافکند
۸۲آن کس که یافت طوبی و طرف ریاض خلد
طرفه بود که چشم به طرفا برافکند
۸۳این شعر هر که بشنود از شاعران عصر
زهره ز رشک صاحب انشا برافکند
۸۴کو عنصری که بشنود این شعر آبدار
تا خاک بر دهان مجارا برافکند
۸۵چندان بمان که ماه نو آید عیان ز شرق
وز سوی غرب صبح تلالا برافکند
۸۶بادت سعادت ابد و با تو بخت را
مهری که جان سعد به اسما برافکند
۸۷بخت تو خواب دیدهٔ بیدار تا ز امن
بر چشم فتنه خواب مهنا برافکند
۸۸تو شاد خوار عافیتی تا وبای غم
طاعون به طاعن حسد آوا برافکند
۸۹عدل تو آن طراز که بر آستین ملک
هر روز نو طراز مثنا بر افکند
۹۰خصمان اسیر قهر تو تا هم به دست قهر
بنیادشان خدای تعالی برافکند
۹۱