گردون نقاب صبح به عمدا برافکند
راز دل زمانه به صحرا برافکند
۱مستان صبح چهره مطرّا به می کنند
کاین پیر، طیلسان ِ مطرّا برافکند
۲جنبید شیب مقرعهٔ صبح دم کنون
ترسم که نقره خنگ به بالا برافکند
۳در ده رکاب می که شعاعش عنان زنان
بر خنگ صبح برقع رعنا برافکند
۴گردون یهودیانه به کتف کبود خویش
آن زرد پاره بین که چه پیدا برافکند
۵چون برکشد قوارهٔ دیبا زجیب صبح
سحرا که بر قوارهٔ دیبا برافکند
۶هر صبحدم که بر چند آن مهرها فلک
بر رقعه کعبتین همه یکتا برافکند
۷با مهرهها کنیم قدحها چو آسمان
آن کعبتین به رقعهٔ مینا برافکند
۸دریا کشان کوه جگر بادهای به کف
کز تف به کوه لرزهٔ دریا برافکند
۹کیخسروانه جام ز خون سیاوشان
گنج فراسیاب به سیما برافکند
۱۰عاشق به رغم سبحهٔ زاهد کند صبوح
بس جرعه هم به زاهد قرا برافکند
۱۱از جام دجله دجله کشد پس به روی خاک
از جرعه سبحه سبحه هویدا برافکند
۱۲آب حیات نوشد و پس خاک مردگان
بر روی هفت دخمهٔ خضرا برافکند
۱۳از بس که جرعه بر تن افسردهٔ زمین
آن آتشین دواج سراپا برافکند
۱۴گردد زمین ز جرعه چنان مست کز درون
هر گنج زر که داشت به عمدا برافکند
۱۵اول کسی که خاک شود جرعه را منم
چون دست صبح قرعهٔ صهبا برافکند
۱۶ساقی به یاد دار که چون جام میدهی
بحری دهی که کوه غم از جا برافکند
۱۷یک گوش ماهی از همه کس بیش ده مرا
تا بحر سینه، جیفهٔ سودا برافکند
۱۸می لعل ده چو ناخنهٔ دیدهٔ شفق
تا رنگ صبح ناخن ما را برافکند
۱۹جام و می چو صبح و شفق ده که عکس آن
گل گونه صبح را شفق آسا برافکند
۲۰آبستنانه عدهٔ توبه مدار بیش
کسیب توبه قفل به دلها برافکند
۲۱آن عدهدار بکر طلب کن که روح را
آبستنی به مریم عذرا برافکند
۲۲هر هفت کرده پردگی رز به مجلس آر
تا هفت پردهٔ خرد ما برافکند
۲۳بنیاد عقل برفکند خوانچهٔ صبوح
عقل آفت است هیچ مگو تا برافکند
۲۴داری گشاد نامهٔ جان در ده فلک
گو ده کیا که نزل تو اینجا برافکند
۲۵کس نیست در ده ارچه علف خانهای بجاست
کس بر علف چه نزل مهیا برافکند
۲۶چون لاشهٔ تو سخره گرفتند بر تو چرخ
منت به نزل یک تن تنها برافکند
۲۷امروز کم خورانده فردا چه دانی آنک
ایام، فقل بر در فردا برافکند
۲۸منقل برآر چون دل عاشق که حجره را
رنگ سرشک عاشق شیدا برافکند
۲۹سرد است سخت سنبلهٔ رز به خرمن ار
تا سستیی به عقرب سرما برافکند
۳۰بیصرفه در تنور کن آن زر صرف را
کو شعلهها به صرفه و عوا برافکند
۳۱گوئی که خرمگس پرداز خان عنکبوت
بر پر سبز رنگ غبیرا برافکند
۳۲ماند به عنکبوت سطرلاب آفتاب
زو ذرههای لایتجزا برافکند
۳۳از هر دریچه شکل صلیبی چو رومیان
بر خیل رنگ رنگ بحیرا برافکند
۳۴نالنده اسقفی ز بر بستر پلاس
رومی لحاف زرد به پهنا برافکند
۳۵غوغای دیو و خیل پری چون بهم رسند
خیل پری شکست به غوغا برافکند
۳۶مریخ بین که در زحل افتد پس از دهان
پروین صفت کواکب رخشا برافکند
۳۷طاووس بین که زاغ خورد و آنگه از گلو
گاورس ریزهای منقا برافکند
۳۸مجلس چو گرم گردد چون آه عاشقان
می راز عاشقان شکیبا برافکند
۳۹ساقی تذرو رنگ به طوق غبب چو کبک
طوق دگر ز عنبر سارا برافکند
۴۰بردست آن تذرو چو خون کبوتران
میبین که رنگ عید چه زیبا برافکند
۴۱ز آن خاتم سهیل نشان بین که بر زمین
چشم نگین نگین چو ثریا برافکند
۴۲چون آب پشت دست نماید نگین نگین
پس مهر جم به خاتم گویا برافکند
۴۳چون بلبله دهان به دهان قدح برد
گوئی که عروه بال به عفرا برافکند
۴۴یا فاخته که لب به لب بچه آورد
از خلق ناردان مصفا برافکند
۴۵خیک است زنگی خفقان دار کز جگر
وقت دهان گشا همه صفرا برافکند
۴۶مطرب به سحر کاری هاروت در سماع
خجلت به روی زهرهٔ زهرا برافکند
۴۷انگشت ارغنون زن رومی به زخمه بر
تب لرزهٔ تنا تننانا برافکند
۴۸چنگی بده بلورین ماهی آب دار
چون آب لرزه وقت محاکا برافکند
۴۹بر بط کری است هشت زبان کش به هشت گوش
هر دم شکنجه دست توانا برافکند
۵۰چنگ است پای بسته، سرافکنده، خشک تن
چون زرقی که گوشت ز احشا برافکند
۵۱نای است بسته حلق و گرفته دهان چرا
کز سرفه خون قنینهٔ حمرا برافکند
۵۲در چنبر دف آهو و گور است و یوز و سگ
کاین صف بر آن کمین به مدارا برافکند
۵۳حلق رباب بسته طناب است اسیروار
کز درد حلق ناله بر اعضا برافکند
۵۴در دری که خاطر خاقانی آورد
قیمت به بزم خسرو والا برافکند
۵۵رعد سیپد مهرهٔ شاه فلک غلام
بر بوقبیس لرزه ز آوا برافکند
۵۶خورشید جام خسرو ایران به جرعه ریز
بر خاک اختران مجزا برافکند
۵۷تاج و سریر خسرو مازندران ز رشک
خورشید را گداز همانا برافکند
۵۸