راز دلم جور روزگار برافکند
پردهٔ صبرم فراق یار برافکند
۱این همه زنگار غم بر آینهٔ دل
فرقت آن یار غمگسار برافکند
۲خانهٔ بام آسمان که سینهٔ من بود
قفل غمش هجر یار غار برافکند
۳زلزلهٔ غم فتاد در دل ویران
سوی مژه گنج شاهوار برافکند
۴گنج عزیز است عمر آه که گردون
نقب به گنج عزیز خوار برافکند
۵من همه در خون و خاک غلطم و از اشک
خون دلم خاک را نگار برافکند
۶غصه همه قسم من فتاد که ناگاه
قرعهٔ غم دست روزگار برافکند
۷دل به سر بیل غم درخت طرب را
بیخ و بن از باغ اختیار برافکند
۸سوزن امید من به دست قضا بود
بخیه از آنم به روی کار برافکند
۹رشتهٔ جان صد گرده چو رشتهٔ تب داشت
غم به دل یک گره هزار برافکند
۱۰جامهٔ جان هم به دست گازر غم ماند
داغ سیاهش هزار بار برافکند
۱۱در پس زانو چو سگ نشینم کایام
بر دل سگجان مرا غبار برافکند
۱۲نعره زنان چون نمک بر آتشم ایرا
غم نمکم بر دل فگار برافکند
۱۳از دم سردم صدا به کوه درافتاد
لرزهٔ دریا به کوهسار برافکند
۱۴شورش دریای اشک من به زمین رفت
بر تن ماهی شکنج مار برافکند
۱۵چرخ که دود دلم پلنگ تنش کرد
خواب به بختم پلنگوار برافکند
۱۶بستهٔ خواب است بخت و خواب مرا غم
بست و به دریای انتظار برافکند
۱۷چرخ نهان کش که پرده ساز خیال است
پردهٔ خاقانی آشکار برافکند
۱۸