جام طرب کش که صبح کام برآمد
خندهٔ صبح از دهان جام برآمد
۱صبح فلک بین که بر موافقت جام
دم زد و بوی میش ز کام برآمد
۲مهرهٔ شادی نشست و ششدره برخاست
نقش سه شش بر سه زخم کام برآمد
۳داو طرب کن تمام خاصه که اکنون
عدهٔ خاتون خم تمام برآمد
۴ما و شکر ریز عیش کز در خمار
نامزد خرمی به بام برآمد
۵ساغر گلفام خواه کز دهن کوس
نغمهٔ گلبام وقت بام برآمد
۶بلبله کبکی است خون گرفته به منقار
کز دهنش نالهٔ حمام برآمد
۷گاو سفالین که آب لالهٔ تر خورد
ارزن زرینش از مسام برآمد
۸زآن می گلگون که بید سوخته پرورد
بوی گل و مشکبید خام برآمد
۹در صف دریا کشان بزم صبوحی
جام چو کشتی کش خرام بر آمد
۱۰خوان صبوحی به شیب مقرعه کن لاش
کابرش روز آتشین ستام برآمد
۱۱بود فلک جام رنگ و جام فلک سان
روز ندانم که از کدام برآمد
۱۲دست قراسنقر فلک سپر افکند
خنجر آقسنقر از نیام برآمد
۱۳گوش رباب از هوا پیام طرب داشت
از سه زبان راز آن پیام برآمد
۱۴حلقهٔ ابریشم است موی خوش چنگ
چون مه نو کز خط ظلام برآمد
۱۵گرچه تن چنگ شبه ناقهٔ لیلی است
نالهٔ مجنون ز چنگ رام برآمد
۱۶بیست و چهارش زمام ناقه و لیکن
ناله نه از ناقه از زمام برآمد
۱۷نای چو شه زادهٔ حبش که ز نه چشم
بانگش از آهنگ ده غلام برآمد
۱۸از پی دستینهٔ رباب کف می
چون گهر عقد یک نظام برآمد
۱۹بهر حلیهای گوش و گردن بر بط
سیم و زر از ساغر و مدام برآمد
۲۰از حیوان شکار گاه دف آواز
تهنیت شاه را مدام برآمد
۲۱شاه عجم رکن دین کز آیت عدلش
نام عجم روضة السلام برآمد
۲۲ناصر اسلام سیف دین که ز حکمش
بر سر دهر حرون لگام برآمد
۲۳رستم ثانی که در طبیعتش اول
دانش زال و دهای سام بر آمد
۲۴صیت جلالش به شرق و غرب بپیچید
شکر نوالش ز سام و حام برآمد
۲۵پهلو ایران گرفت رقعهٔ ملکت
وز دگران بانگ شاهقام برآمد
۲۶دام به دریا فکنده بود سلیمان
خازن انگشتری به دام برآمد
۲۷ذات جهان پهلوانش صبح جلال است
کز افق چرخ احتشام برآمد
۲۸در کنف صبح فر میر محمد
راست چو خورشید نور تام برآمد
۲۹تاجوری یافت تخت و ملکت ایران
تا ز برش سیدالانام برآمد
۳۰گر پدر از تخت ملک شد پسر اینک
بر زبر تخت احترام برآمد
۳۱گر علم صبح آب رنگ فروشد
رایت خورشید نارفام برآمد
۳۲تارک گشتاسب یافت افسر لهراسب
زال همایون به تخت سام برآمد
۳۳نوبت کاوس شد چو پای منوچهر
بر سر کرسی احتشام برآمد
۳۴روز به مغرب شده چو مملکت او
ماه چو بدر از حجاب شام برآمد
۳۵آرزوی جان ملک عدل و همم بود
از ملک عادل همام برآمد
۳۶دولت شروان کلید دولت او بود
زآن همه کارش به انتظام برآمد
۳۷گرچه محمد پیمبری به عرب یافت
صبح کمالش ز حد شام برآمد
۳۸دیر زی ای بحر کف که عطسهٔ جودت
چشمهٔ مهر است کز غمام برآمد
۳۹مژده ده ای تاجور که ینصرک الله
فال تو از مصحف دوام برآمد
۴۰تا که حسامت قوام ملک عجم شد
آه ز اعدای ناقوام برآمد
۴۱چون نم ژاله ز خایه از تف خورشید
جان حسود از تف حسام برآمد
۴۲جرم زمین تا قرار یافت ز عدلت
بس نفس شکر کز هوام برآمد
۴۳دوش چنین دیدهام به خواب که نخلی
بر لب دریا در آن مقام برآمد
۴۴نخل موصل شده ترنج و رطب داشت
سایه و شایهش فراخ و تام برآمد
۴۵مرغی دیدم گرفته نامه به منقار
کز بر آن نخل شادکام برآمد
۴۶بود یکی منبر از رخام بر نخل
پیری بر منبر رخام برآمد
۴۷نامه ز منقار مرغ بستد و برخواند
نعرهٔ تحسین ز خاص و عام برآمد
۴۸من به تعجب به خود فروشده زین خواب
کز خضر آواز السلام برآمد
۴۹جستم و این خواب پیش خضر بگفتم
از نفسش اصدق الکلام برآمد
۵۰گفت که نخل است رکن دین که ز نصرت
شهپر عنقاش بر سهام برآمد
۵۱مرغ بقا دان و نامه بخت کز این دو
کار دو ملک از یک اهتمام برآمد
۵۲منبر تخت است و پیر مشتری چرخ
کز بر تختش سه چار گام برآمد
۵۳ای درت آن آسمان که از افق او
کوکب بهروزی کرام برآمد
۵۴از دم خلق تو در مسدس گیتی
بوی مثلث به هر مشام برآمد
۵۵ملک تو کشتی است چرخ نوح کهن سال
کش ز شب و روز حام و سام برآمد
۵۶عیسی عهدی که از تو قالب ملکت
چون تن عازر به یک قیام برآمد
۵۷رو که ز میخ سرای پردهٔ قدرت
فلکهٔ این نیل گون خیام برآمد
۵۸قدر محیط کفت جهان چه شناسد
کو به سراب کف لئام برآمد
۵۹از نفس مشک هیچ حظ و خبر نیست
مغز جعل را که با زکام برآمد
۶۰از سر تیغت که ماه ازوست برص دار
برتن شیر فلک جذام برآمد
۶۱خوان ددان را به کاسهٔ سر اعدا
زآتش شمشیر تو طعام برآمد
۶۲بر درت از بس که جن و انس و ملک هست
جان شیاطین ز ازدحام برآمد
۶۳گوئی کانبوه حافظان مناسک
گرد در مسجد الحرام برآمد
۶۴از حرمت هر کبوتری که بپرید
نامهٔ او عنبرین ختام برآمد
۶۵سهم تو در زین کشید پشت زمین را
گرچه ز من بود قعده رام برآمد
۶۶بحر محیط از زمین بزاد و عجب نیست
کان خوی ازین مرکب جمام برآمد
۶۷زایجهٔ طالعت مطالعه کردم
سلطنت از موضع السهام برآمد
۶۸آرزوی حضرت تو دارم اگرچه
صبح من از غم به رنگ شام برآمد
۶۹در ره خدمت درست عهدم لیکن
نام من از نامهٔ سقام برآمد
۷۰هست نیازم ز جان و آن دگر کس
از زر و سیم جهان حطام برآمد
۷۱گوهر جان وام کردم از پی تحفه
تحفه بزرگ است از آن به وام برآمد
۷۲پیش چنین تحفه کو تمیمهٔ عقل است
واحزن از جان بوتمام برآمد
۷۳گوهر سحر حلال من شکند آنک
گوهرش از نطفهٔ حرام برآمد
۷۴دزد بیان من است هر که در این عهد
بر سمت شاعریش نام برآمد
۷۵نیم شبت چون صف خواص دعا گفت
هر نفسی آمینی از عوام برآمد
۷۶باد جهانت به کام کز ظفر تو
کامهٔ صد جان مستهام برآمد
۷۷ملک جهان ران که بر صحیفهٔ ایام
مدت عمرت هزار عام برآمد
۷۸