قبلهٔ ابدال قلهٔ سبلان دان
کو ز شرف کعبهوار قطب کمال است
۱کعبه بود سبزپوش او ز چه پوشد
جامهٔ احرامیان که کعبهٔ حال است
۲در خبری خواندهام فضیلت آن را
خاست مرا آرزوش قرب سه سال است
۳رفتم تا بر سرش نثار کنم جان
کوست عروسی که امهات جبال است
۴چادر بر سر کشید تا بن دامن
یعنی بکرم من این چه لاف محال است
۵مقعد چندین هزار ساله عجوزی
بکر کجا ماند این چه نادره حال است
۶موسی و خضر آمده به صومعهٔ او
صومعه دارد مگر فقیر مثال است
۷هست همانا بزرگ بینی آن زال
چادر از آن عیب پوش بینی زال است
۸گفتم چادر ز روی باز نگیری
بکر نهای شرم داشتن چه خصال است
۹از پس بکران غیب چادر غیرت
بفکن خاقانیا که بر تو حلال است
۱۰