عارضهٔ تازه بین که رخ به من آورد
درد کهن بارگیر خویشتن آورد
۱تب زده لرزم چو آفتاب همه شب
دور فلک بین که بر سرم چه فن آورد
۲تفته چو شمعم زبان سیاه چو شمعی
کز تف گریه گذار در لگن آورد
۳شمع نه دندانه گردد از شکن آخر
در تنم آسیب تب همان شکن آورد
۴برحذرم ز آتش اجل که بسوزد
کشت حیاتی که خوشه در دهن آورد
۵طعنهٔ بیمار پرس صعبتر از تب
کاین عرض از گنجه نیست از وطن آورد
۶آتش تب در زمین گنجه همه شب
در دم من آه آسمان شکن آورد
۷صدمهٔ آهم شنید مؤذن شب گفت
زلزلهٔ گنجه باز تاختن آورد
۸چرخ بدی میکند سزای حزن اوست
بخت چرا بر من این همه حزن آورد
۹ظلم نگر، تیغ راست عادت خون ریز
آبله بین کان نکال بر سفن آورد
۱۰در دل خاقانی ارچه آتش تب خاست
آب حیاتش نگر که در سخن آورد
۱۱