منتظری تا ز روزگار چه خیزد
عقل بخندد کز انتظار چه خیزد
۱جز رصدان سیه سپید نشاندن
بر ره جانها ز روزگار چه خیزد
۲بیش ز تاراج باز عمر سیه سر
زین رصدان سپید کار چه خیزد
۳روز و شب آبستن و تو بستهٔ امید
کز رحم این دو باردار چه خیزد
۴گیر که خود هر دو باردار مرادند
چون فکنند از شکم ز بار چه خیزد
۵بر سر بازار دهر خاک چه بیزی
حاصل ازین خاک جز غبارچه خیزد
۶راز جهان جو به جو شمار گرفتی
چون همه هیچ است ازین شمار چه خیزد
۷هیچ دو جو کمتر است نقد زمانه
صرفه بران را ازین عیار چه خیزد
۸چند کنی زینهار بر در ایام
چون نپذیرد ز زینهار چه خیزد
۹نقش بهاری که نخل بند نماید
عین خزان است ازین بهار چه خیزد
۱۰رنگ دلت یادگار آتش عمر است
دانی از آتش که یادگار چه خیزد
۱۱بر در خاقانی اکبر آی و کرم جوی
از در دریای تنگبار چه خیزد
۱۲