دیر خبر یافتی که یار تو گم شد
جام جم از دست اختیار تو گم شد
۱خیز دلا شمع برکن از تف سینه
آن مه نو جوی کز دیار تو گم شد
۲حاصل عمر تو بود یک ورق کام
آن ورق از دفتر شمار تو گم شد
۳نقش رخ آرزو به روی که بینی
کآینهٔ آرزو نگار تو گم شد
۴از ره چشم و دهان به اشک و به ناله
راز برون ده که رازدار تو گم شد
۵چشم تو گر شد شکوفه بار سزد زانک
میوهٔ جان از شکوفهزار تو گم شد
۶چشم بد مردمت رسید که ناگاه
مردم چشم تو از کنار تو گم شد
۷نوبت شادی گذشت بر در امید
نوبت غم زن که غمگسار تو گم شد
۸هر بن مویت غمی و ناله کنان است
هر سر مویت که آه یار تو گم شد
۹زخم کنون یافتی ز درد هنوزت
نیست خبر کان طبیب کار تو گم شد
۱۰منت گیتی مبر به یک دو نفس عمر
کانکه ز عمر است یادگار تو گم شد
۱۱بار سبو چون کشی که آب تو بگذشت
بیم رصد چون بری که بار تو گم شد
۱۲خون خور خاقانیا مخور غم روزی
روز به شب کن که روزگار تو گم شد
۱۳