شاکرم از عزلتی که فاقه و فقر است
فارغم از دولتی که نعمت و ناز است
۱خون ز رگ آرزو براندم و زین روی
رفت ز من آن تبی کز آتش آز است
۲بر قد همت قبای عزله بریدم
گرچه به بالای روزگار دراز است
۳تا کی جوئی طراز آستی من
نیست مرا آستین چه جای طراز است
۴دور فلک را به گرد من نرسد وهم
گرچه مهندس نهاد و شعوذه باز است
۵من به صفت کدخدای حجرهٔ رازم
شکل فلک چیست حلقهٔ در راز است
۶دهر نه جای من است بگذرم از وی
مسکن زاغان نه آشیانهٔ باز است
۷از تک و تازم ندامت است که آخر
نیستی است آنچه حاصل تک و تاز است
۸آقچهٔ زر گر هزار سال بماند
عاقبتش جای هم دهانه گاز است
۹خواه ظلم پاش خواه نور گزین پس
دیدهٔ خاقانی از زمانه فراز است
۱۰کار من آن به که این و آن نه طرازند
کانکه مرا آفرید کار طراز است
۱۱