دل به سودای تو سر اندازد
سر ز عشقت کله براندازد
۱چون تو هر هفت کرده آیی حور
بر تو هر هفت زیور اندازد
۲به تو وزلف کافرت ماند
ترک غازی که چنبر اندازد
۳منم آن مرغ کذر افروزد
خویشتن را در آذر اندازد
۴طالعم از برت برون انداخت
گر بنالم برونتر اندازد
۵کیست کز سرنبشت طالع من
سرگذشتی به داور اندازد
۶چشم من در نثار بالایت
هم به بالات گوهر اندازد
۷زیر پای غم تو خاقانی
پیل بالا سر و زر اندازد
۸عقل او گوهر ار زجان دارد
پیش شاه مظفر اندازد
۹شه قزل ارسلان که در صف شرع
تیغ عدلش سر شر اندازد
۱۰سگ درگاه او قلادهٔ حکم
در گلوی غضنفر اندازد
۱۱همتش که اجری مسیح دهد
طوق در حلق قیصر اندازد
۱۲آتش تیغ او گه پیکار
شعله در قصر قیصر اندازد
۱۳بحر اخضر نیرزد آن قطره
کز سر کلک اسمر اندازد
۱۴آسمان در نثار ساغر او
سبحهٔ سعد اکبر اندازد
۱۵خنجر او چو حربهٔ مهدی است
که به دجال اعور اندازد
۱۶دور نه چرخ بهر اقطاعش
قرعه بر هفت کشور اندازد
۱۷تیر چون در کمان نهد بحری است
که نهنگ شناور اندازد
۱۸دام ماهی شود ز زخم نهنگ
گر به سد سکندر اندازد
۱۹چون کشد قوس جو زهر بینی
که به جوزای ازهر اندازد
۲۰اسد از سهم ناخنان ریزد
عقرب از بیم نشتر اندازد
۲۱از شکوه همای رایت شاه
کرکس آسمان پر اندازد
۲۲دهر دربان اوست بر خدمش
ناوک ظلم کمتر اندازد
۲۳آنکه در کعبه اعتکاف گرفت
سنگ چون بر کبوتر اندازد
۲۴دولتش را ز قصد خصم چه باک
گر هوسهای منکر اندازد
۲۵اینت نادان که آتش افروزد
خویشتن در شرر در اندازد
۲۶نصرتش رهبر است و رهرو ملک
رای با رای رهبر اندازد
۲۷یاری از کردگار دان که رسول
خاک در روی کافر اندازد
۲۸گر مخالف معسکری سازد
طعنهای در برابر اندازد
۲۹بخت شه چرخ را فرود آرد
کآتش اندر معسکر اندازد
۳۰بد سگالش کجا ز بحر نیاز
کشتی جان به معبر اندازد
۳۱دست رحمت کجا زند در آنک
تیغ او دست جعفر اندازد
۳۲خصم فرعونی ار به کینهٔ شاه
آلت سحر بیمر اندازد
۳۳ید بیضای شاه موسی وار
اژدهای فسون خور اندازد
۳۴بخت، صیاد پیشهای است که صید
نه به زوبین و خنجر اندازد
۳۵قصر جان را مهندس قدرت
نه به پرگار و مسطر اندازد
۳۶شه چو چوگان زند سلیمان وار
رین بر آن باد صرصر اندازد
۳۷جفت و طاق سپهر درشکند
جفتهای کان تکاور اندازد
۳۸بشکند سنبله به پای چنانک
داس من چشم اختر اندازد
۳۹گه گه از ننگ آهن ار نعلی
زآن سم راه گستر اندازد
۴۰میخش از روم در عرب فکند
گردش از چین به بربر اندازد
۴۱نعش از آن گرد سندسی سازد
بر سر هر سه دختر اندازد
۴۲دشمن بد نهاد فعل سگی
بر شه شیر پیکر اندازد
۴۳دیو کژ کژ به مردم اندیشد
فحل بد بد به مادر اندازد
۴۴مغ که از رخ نقاب شرم انداخت
ناحفاظی به خواهر اندازد
۴۵دست نمرود بین که ناک کفر
در سپهر مدور اندازد
۴۶سنگ تهمت نگر که دست یهود
بر مسیح مطهر اندازد
۴۷به رعیت ملک همان انداخت
که به امت پیمبر اندازد
۴۸لاجرم امتش همان خواهند
که به مختار حیدر اندازد
۴۹تا زمین بر کتف ز خلعت روز
طیلسان مزعفر اندازد
۵۰تا سپهر از ستارگان بر سر
شب گهر تاب معجر اندازد
۵۱دولتش باد تا بساط جلال
بر زمین مکدر اندازد
۵۲قدرتش باد تا طراز کمال
بر سپهر معمر اندازد
۵۳