صد یکِ حسن تو نوبهار ندارد
طاقت جور تو روزگار ندارد
۱عشق تو گر بر قرارِ کار بماند
کار جهان تا ابد قرار ندارد
۲تیغ جفا در نیام کن که زمانه
مرد نبرد چو تو سوار ندارد
۳بر تو مرا اختیار نیست که شرط است
کانکه تو را دارد اختیار ندارد
۴از تو نشاید گریخت خاصه در این دور
مردم آزاده زینهار ندارد
۵آنکه غم عشق توست ناگُزِرانش
عذر چه آرد که غمگسار ندارد
۶خوی تو دانم حدیث بوسه نگویم
مارگزیده قوام مار ندارد
۷ای دل خاقانی از سلامت بس کن
عشق و سلامت به هم شمار ندارد
۸