هر که به سودای چون تو یار بپرداخت
همتش از بند روزگار بپرداخت
۱در غم تو سخت مشکل است صبوری
خاصه که عالم ز غمگسار بپرداخت
۲عشق تو در مرغزار عقل زد آتش
از تر و از خشک مرغزار بپرداخت
۳لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس
کیسه به جای یکی هزار بپرداخت
۴هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم
اولش از نقدِ اختیار بپرداخت
۵خاطر خاقانی از برای وصالت
گوشهٔ دل را به انتظار بپرداخت
۶