چرا ننْهم؟ نهم دل بر خیالت
چرا ندْهم؟ دهم جان در وصالت
۱بپویم بو که درگُنجم به کویت
بجویم بو که دریابم جمالت
۲کمالت عاجزم کرد و عجب نیست
که تو هم عاجزی اندر کمالت
۳شبم روشن شده است و من ز خوبی
ندانم بدر خوانم یا هلالت
۴مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم
که بس مشکل فتاده است این سؤالت
۵خیالت دوش حالم دید گفتا
که دور از حال من زار است حالت
۶ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز
مماناد ار بماند بی خیالت
۷