بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت
ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت
۱نه بس بود آنکه جزعش دلشکن بود
بشد یاقوت را پیمانشکن ساخت
۲دروغ است آن کجا گویند کز سنگ
فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت
۳دل یار است سنگین پس چه معنی
که عشق او عقیق از چشم من ساخت
۴من از دل آن زمانی دست شستم
که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت
۵کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک
هلاک خویشتن از خویشتن ساخت
۶به کرم پیله میماند دل من
که خود را هم به دست خود کفن ساخت
۷ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل
نه بس کو را به محنت ممتحن ساخت
۸