بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت
بربند عقد در که کنون در بر آیمت
۱بنشان خروش زیور و بنشین به بانگ در
کز بس خروش زارتر از زیور آیمت
۲آمد کبوتر تو و نامه رساند و گفت
پیش از کبوتر آمدن از در درآیمت
۳بربسته زر چهره به پای کبوترت
سینهکنان چو باز گشادهپر آیمت
۴مهتابوار درخزم از روزن آنچنانک
نگذاردم رقیب که سوی در آیمت
۵یا از کنار بام چو سایه درافتمت
یا از میان خانه چو ذره درآیمت
۶تا آفتاب دامن زرکش کشان به ناز
من غرق نیل و چشم چو نیلوفر آیمت
۷رفتم که از پی تو به دامن زر آورم
و اینک چو دامن تو همه تن زر آیمت
۸از شرم آنکه نیست رهآورد به ز جان
چون زلف تو به لرزه فکنده سر آیمت
۹بر خاک نیمروی نهم پیش تو چو سگ
وانگه چو سگ به لابه بلاکشتر آیمت
۱۰بر پایت از سگان کیم من که سر نهم
پای سگان کوی تو بوسم گر آیمت
۱۱بینی ز اشک روی که چون پشت آینه
حلقه به گوش و غرق زر و گوهر آیمت
۱۲بر بوی آنکه بوی تو جان بخشدم چو می
جان بر میان گداخته چون ساغر آیمت
۱۳روی تو خوان سیم و لبت خوش نمک بود
من ز آب دیده با نمکی دیگر آیمت
۱۴چون ماه سیشبه که به خورشید درخزد
اندر خزم به بزمت و در بستر آیمت
۱۵تو دود برکُنی و در آتش نهیم نعل
من نعل اسب بندم و چون اختر آیمت
۱۶