مرد آن بود که از سر دردی قدم زند
درد آن بود که بر دل مردان رقم زند
۱آن را مسلم است تماشا به باغ عشق
کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند
۲وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست
ختم وجود بر سر کتم عدم زند
۳از دست عشق چون به سفالی شراب خورد
طعنه نخست در گهر جام جم زند
۴بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد
وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند
۵جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر
گمره بود که در ره ایمان قدم زند
۶و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت
تردامنی بود که دم از صبحدم زند
۷خاقانی این سراب که داند که مردوار
زین خاکدان به بام جهان بر علم زند
۸