غصه بر هر دلی که کار کند
آب چشم آتشین نثار کند
۱هر که در طالعش قران افتاد
سایهٔ او از او کنار کند
۲روزگارم وفا کند هیهات
روزگار این به روزگار کند
۳این فلک کعبتین بینقش است
همه بر دست خون قمار کند
۴پنج و یک برگرفت باز فلک
که دوشش را دو یک شمار کند
۵چون به نیکیم شرمسار نکرد
به بدی چند شرمسار کند
۶مرغیم گنگ و مور گرسنهام
کس چو من مرغ در حصار کند
۷بانگ مرغی چه لشگر انگیزد
صف موری چه کار زار کند
۸شور و غوغا شعار زنبور است
شور و غوغا که اختیار کند
۹بر دو پایم فلک ز آهنها
حلقهها چون دهان مار کند
۱۰این دهنهای تنگ بی دندان
بر دو ساق من آن شعار کند
۱۱که به دندان بیدهان همه سال
اره با ساق میوهدارکند
۱۲سگ دیوانه شد مگر آهن
که همه ساق من فکار کند
۱۳آه خاقانی از فلک زآنسو
رفت چندان که چشم کار کند
۱۴هر چه پنهان پردهٔ فلک است
آه خاقانی آشکار کند
۱۵کار او زین و آن نگردد نیک
کارها نیک کردگار کند
۱۶گرچه خصمان ز ریگ بیشترند
همه را مرگ، خاکسار کند
۱۷