هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
۱او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است
۲عشق را مرتبت نداند آنک
همه جز در وصال کم نزده است
۳دل و جان باخته است هر دو به هم
گرچه با دلربای دم نزده است
۴آتش عشق دوست در شب و روز
بجز اندر دلم علم نزده است
۵یارب این عشق چیست در پس و پیش
هیچ عاشق در حرم نزده است
۶آه از آن سوختهدل بریان
کو به جز در هوات دم نزده است
۷روز شادیش کس ندید و چه روز
باد شادی قفاش هم نزده است
۸شادمان آن دل از هوای بتی
که بر او درد و غم رقم نزده است
۹