آوازهٔ جمالت چون از جهان برآمد
آواز بینیازی از آسمان برآمد
۱تا پرده گشت مویت در پرده رفت رویت
روز جهان فرو شد راز نهان برآمد
۲هر کو چو شمع پرورد از آتش تو جان را
جانش هلاک تن شد خنده زنان برآمد
۳با این جفا که اکنون با عاشقان نمودی
روزی نگفت یک کس کز یک فغان برآمد
۴هر مرغ را که روزی زلف تو دامگه شد
آمد قضا که روزیش از آشیان برآمد
۵جان گران بها به تو بخشم به عرض بوسی
بستان مده جگر که نه بر تو گران برآمد
۶عشق تو گوهری که گنج روان بیرزد
وهمم در این فرو شد کو از چه کان برآمد
۷خاقانی آن توست بر او تیغ چون کشیدی
خود بیمصاف جانا با او توان برآمد
۸