تا درد و محنت است در این تنگنای خاک
محنت برای مردم و مردم برای خاک
۱جز حادثات حاصل این تنگنای چیست
ای تنگ حوصله چه کنی تنگنای خاک
۲این عالمی است جافی و از جیفه موج زن
صحرای جان طلب که عفن شد هوای خاک
۳خواهی که جان به شط سعادت برون بری
بگریز از این جزیرهٔ وحشت فزای خاک
۴خواهی که در خورنگه دولت کنی مقام
برخیز ازین خرابهٔ نا دلگشای خاک
۵دوران آفت است چه جویی سواد دهر
ایام صرصراست چه سازی سرای خاک
۶هرگز وفا ز عالم خاکی نیافت کس
حق بود دیو را که نشد آشنای خاک
۷خود را به دست عشوهٔ ایام وامده
کز باد کس امید ندارد وفای خاک
۸اجزات چون به پای شب و روز سوده شد
تاوان طلب مکن ز قضا در فضای خاک
۹خاکی که زیر سم دو مرکب غبار گشت
پیداست تا چه مایه بود خون بهای خاک
۱۰لاخیر دان نهاد جهان و رسوم دهر
لاشیء شناس برگ سپهر و نوای خاک
۱۱چون وحش پای بند سپهر و زمین مباش
منگر وطای ازرق و مگزین غطای خاک
۱۲ای مرد چیست خودفلک و طول و عرض او
دودی است قبه بسته معلق و ورای خاک
۱۳شهباز گوهری چه کنی قبههای دود
سیمر پیکری چه کنی تودههای خاک
۱۴گردون کمان گروههٔ بازی است کاندرو
گل مهرهای است نقطهٔ ساکن نمای خاک
۱۵تا کی ز مختصر نظری جسم و جان نهی
این از فروغ آتش و آن از نمای خاک
۱۶جان دادهٔ حق است چه دانی مزاج طبع
زر بخشش خور است چه خوانی عطای خاک
۱۷خاقانیا جنیبت جان وا عدم فرست
کان چرب آخورش به ازین سبز جای خاک
۱۸نحلی، جعلنهای، سوی بستان قدس شو
طیری نه عنکبوت، مشو کدخدای خاک
۱۹میلی بهر بها بخر و در دو دیده کش
باری نبینی این گهر بیبهای خاک
۲۰خاصه که بر دریغ خراسان سیاه گشت
خورشید زیر سایهٔ ظلمت فزای خاک
۲۱گفتی پی محمد یحیی به ماتماند
از قبهٔ ثوابت تا منتهای خاک
۲۲او کوه حلم بود که برخاست از جهان
بیکوه کی قرار پذیرد بنای خاک؟
۲۳از گنبد فلک ندی آمد به گوش او
کای گنبد تو کعبهٔ حاجت روای خاک
۲۴بر دست خاکیان خپه گشت آن فرشته خلق
ای کاینات واحزنا از جفای خاک
۲۵دید آسمان که در دهنش خاک میکنند
واگه نبد که نیست دهانش سزای خاک
۲۶ای خاک بر سر فلک آخر چرا نگفت
کاین چشمهٔ حیات مسازید جای خاک
۲۷جبریل بر موافقت آن دهان پاک
میگوید از دهان ملایک صلای خاک
۲۸تب لرزه یافت پیکر خاک از فراق او
هم مرقد مقدس او شد شفای خاک
۲۹با عطرهای روضهٔ پاکش عجب مدار
گر طوبی بهشت برآرد گیای خاک
۳۰سوگند هم به خاک شریفش که خورده نیست
زو به نوالهای دهن ناشتای خاک
۳۱در ملت محمد مرسل نداشت کس
فاضلتر از محمد یحیی فنای خاک
۳۲آن کرد روز تهلکه دندان نثار سنگ
وین کرد، گاه فتنه دهان را فدای خاک
۳۳کو فر او که بود ضیا بخش آفتاب
کو لطف او که بود کدورت زدای خاک
۳۴زان فکر و حلم چرخ و زمین بینصیب ماند
این گفت وای آتش و آن گفت وای خاک
۳۵خاک درش خزاین ارواح دان چرخ
فیض کفش معادن اجساد زای خاک
۳۶سنجر به سعی دولت او بود دولتی
باد سیاستش شده مهر آزمای خاک
۳۷بیفر او چه سنجد تعظیم سنجری
بیپادشاه دین چه بود پادشای خاک
۳۸پاکا! منزها! تو نهادی به صنع خویش
در گردنای چرخ سکون و بقای خاک
۳۹خاک چهل صباح سرشتی به دست صنع
خود بر زبان لطف براندی ثنای خاک
۴۰خاقانی است خاک درت حافظش تو باش
زین مشت آتشی که ندارند رای خاک
۴۱جوقی لئیم یک دو سه کژ سیر و کوژ سار
چون پنج پای آبی و چون چار پای خاک
۴۲