آن پیر ما که صبح لقائی است خضر نام
هر صبح بوی چشمهٔ خضر آیدش ز کام
۱با برتریش گوهر جمشید پست پست
با پختگیش جوهر خورشید خام خام
۲تنها روی ز صومعهداران شهر قدس
گه گه کند به زاویهٔ خاکیان مقام
۳آنجا بود سجادهٔ خاصش به دست راست
وینجا به دست چپ بودش تکیهگاه عام
۴بوده زمین خانقهش بام آسمان
بیرون ازین سراچه که هست آسمانش نام
۵چون پای در کند ز سر صفهٔ صفا
سر بر کند به حلقهٔ اصحاف کهف شام
۶سازد وضو به مسجد اقصی به آب چشم
شکر وضو کند به در مسجد الحرام
۷آب محیط را ز کرامات کرده پل
بگذشته ز آتشین پل این طاق آب فام
۸هر شب قبای مشرقی صبح را فلک
نور از کلاه مغربی او برد به وام
۹پی کور شبروی است نه ره جسته و نه زاد
سرمست بختیاست نه می دیده و نه جام
۱۰شبرو که دید ساخته نور مبین چراغ؟
بختی که دید یافته حبل المتین زمام
۱۱ننموده رخ به آینه گردان مهر و ماه
نسپرده دل به بوقلمون باف صبح و شام
۱۲تقطیع او و ازرق گردون ز یک شعار
تسبیح او و عقد ثریا ز یک نظام
۱۳پر دل چو جوز هندی و مغزش همه خرد
خوش دم چو مشک چینی و حرفش همه کلام
۱۴عنقاست مور ریزه خور سفرهٔ سخاش
چونان که مور ریزهٔ عنقاست زال سام
۱۵چون زال پیرزاده به طفلی و عاقبت
در حلق دیو خام چو رستم فکند خام
۱۶پوشد لباس خاکی ما را ردای نور
خاکی لباس کوته و نوری رداش تام
۱۷دلقش هزار میخی چرخ و به جیب چاک
باز افکنش ز نور و فراویزش از ظلام
۱۸گاهی کبودپوش چو خاک است و همچو خاک
گنجور رایگان و لگذ خستهٔ عوام
۱۹گاهی سفیدپوش چو آب است و همچو آب
شوریده ومسلسل و تازان ز هر عظام
۲۰گاه از همه برهنهتر آید چو آفتاب
پوشد برهنگان را چون آفتاب بام
۲۱او بود نقطه حرف الف دال میم را
کامد چهل صباح و چهل اصل و یک قیام
۲۲زو دید آن نماز که قائم بود الف
راکع بماند دال و تشهد نمود لام
۲۳گاهی براق چار ملک را لگام گیر
گاهی به دیو هفت سری برکند لگام
۲۴با آب کار تیغ و چون تیغ از غذای نفس
صوفی کار آبکن از خون انتقام
۲۵در بند عشق شاهد و هم عشق شاهدش
عشقی چو قیس عامری و عروهٔ حزام
۲۶در صورتی که دیده جمالش صور نگار
زو شاهدی گرفته و رفته ره ملام
۲۷در آینه عنایت صیقل شناخته
زو قبله کرده و شده سرمست و مستهام
۲۸چون نوح پیر عشق و ز طوفان مهلکات
ایمن به کوه کشتی و خرم ز سام و حام
۲۹ریزان ز دیده اشک طرب چون درخت رز
کز آتش نشاط شود آبش از مسام
۳۰در وجد و حال همچو حمام است چرخ زن
بر دیده نام عشق رقم کرده چون حمام
۳۱گردد فلک ز حیرت حالش زمین نشین
گردد زمین ز سرعت رقصش فلک خرام
۳۲پیری که پیر هفت زیبدش مرید
میری که میر هشت جنان شایدش غلام
۳۳آمد مسیحوار به بیمار پرس من
کازرده دید جان من از غصهٔ لام
۳۴کاین آبنوس و عاج شب و روز و روز و شب
چون عاج و آبنوس شکافد دل کرام
۳۵من دست بر جبین ز سر درد چون جنین
کارد ز عجز روی به دیوار پشت مام
۳۶من چفته چنگ و گم شده سر نای و چون رباب
خالی خزینه از درم و کاسه از طعام
۳۷در مطبخ فلک که دو نان است گرم و سرد
غم به نوالهٔ من و خون جگر ادام
۳۸غم مرد را غذاست چو فارغ شد از جهان
خون تیغ راحلی است چو بیرون شد از نیام
۳۹او کز درم درآمد و دندان سپید کرد
پوشید بام را سر دندانش نور فام
۴۰سردابه دید حجره فرو رفت یک دو پی
کرسی نهاده دید برآمد سه چار گام
۴۱بنشست و خطبه کرد به فصل الخطاب و گفت
گر مشکلیت هست سؤالات کن تمام
۴۲سربسته همچو فندق اشارت همی شنو
میپرس پوست کنده چو بادام کان کدام
۴۳گفتم به پایگاه ملایک توان رسید؟
گفتا توان اگر نشود دیو پایدام
۴۴گفتم گلوی دیو طبیعت توان برید؟
گفتا توان اگر ز شریعت کنی حسام
۴۵گفتم هوا به مرکب خاکی توان گذشت؟
گفتا توان اگر به ریاضت کنیش رام
۴۶گفتم کلید گنج معراف توان شناخت؟
گفتا توان اگر نشود نفس اسیر کام
۴۷گفتم ز وادی بشریت توان گذشت؟
گفتا توان اگر نبود مرکبت جمام
۴۸گفتم ز شاه هفت تنان دم توان شنید؟
گفتا توان اگر نشدی شاه شاهقام
۴۹خاقانیا به سوک پسر داشتی کبود
بر سوک شاه شرع سیه پوش بر دوام
۵۰کارواح سبز پوش سیهجامهاند پاک
بر مرگ زادهٔ حفده خواجهٔ همام
۵۱شیخ الائمه عمدهٔ دین قدوهٔ هدی
صدر الشریعه حجت حق مفتی انام
۵۲او کعبهٔ علوم و کف و کلک و مجلسش
بودند زمزم و حجر الاسود و مقام
۵۳او و همه جهان مثل زمزم و خلاب
او و همه سران حجر الاسود و رخام
۵۴زمزم نمای بود به مدحش زبان من
تا کرده بودم از حجر الاسود استلام
۵۵زان بوحنیفه مرتبت شافعی بیان
چون مصر و کوفه بود نشابور ز احترام
۵۶پس چون رکاب او ز نشابور در رسید
تبریز شد هزار نشابور ز احتشام
۵۷تب ریزهای بدعت تبریز برگرفت
تبریز شد ز رتبت او روضة السلام
۵۸من خاک خاک او که ز تبریز کوفه ساخت
خاکی است کاندر او اسد الله کند کنام
۵۹از همتش اتابک و سلطان حیات یافت
کو داشت هر دو را به پناه یک اهتمام
۶۰چون او برفت اتابک و سلطان ز پس برفت
این شمس در کسوف شد، آن بدر در غمام
۶۱او رفت و سینهها شده بیمار لایعاد
او خفت و فتنهها دشه بیدار لاینام
۶۲بر تربتش که تبت و چین شد چو بگذری
از بوی نافه عطسهٔ مشکین زند مشام
۶۳چون سیب نخل بند بریزد به سوک او
زرین ترنج فلکهٔ این نیل گون خیام
۶۴ز انفاس عمدة الدین در شرق و غرب بود
با امت استقامت و با ملت انتظام
۶۵ملت چو عقد نظمه الصدر فانتظم
امت چو شاخ قومه الشیخ فاستقام
۶۶جاهش ز دهر چون مه عید از صف نجوم
ذاتش ز خلق چون شب قدر از مه صیام
۶۷او بود صد جوینی و غرالی اینت غبن
کاندر جهان به کندریی بودنی نظام
۶۸آن ریسمان فروش که از آسمان سروش
کردی به ریسمان اشاراتش اعتصام
۶۹وان قفلگر که بود کلید سرای علم
کردید چو حلقه بر در فرمانش التزام
۷۰یحیی صفات بود چو یاسین و خصم اوست
من ینکر المهیمن آن یحیی العظام
۷۱خصمش به مستی آمد از ابلیس هم چنان که
یاجوج بود نطفهٔ آدم به احتلام
۷۲گر ناقصی ندید کمالش عجب مدار
کز مشک بینصیب بود مغز با زکام
۷۳بودی قوام شرع و به پیری ز مرگ تاج
با داغ و درد زیست در این دهر ناقوام
۷۴آری به داغ و دردسرانند نامزد
اینک پلنگ در برص و شیر در جذام
۷۵خورشید شاه انجم و هم خانهٔ مسیح
مصروع و تب زده است و سها ایمن از سقام
۷۶چون خواجه شد چه نور و چه ظلمت قرین دهر
چون روح شد چه نوش و چه حنظل نصیب کام
۷۷بیمقتدای ملت نه کلک و نه کتاب
بیشهسوار زابل نه رخش و نه ستام
۷۸او سورهٔ حقایق و من کمتر آیتش
زانم به نامه آیت حق کرده بود نام
۷۹حرز فرشتگان چپ و راست میکنم
این نامه را که داشت ز مشک ختن ختام
۸۰این نامه بر سر دو جهان حجت من است
کو نامه نیست عروهٔ وثقی است لا انفصام
۸۱این نامه هفت عضو مرا هفت هیکل است
کایمن کند ز هول سباع و شر هوام
۸۲آیم به حشر نامهٔ او بسته بر جبین
گرد من از نظارهٔ آن نامه ازدحام
۸۳تا وصف او تمیمهٔ من شد بجنب من
تمتام ناتمام سخن بود بو تمام
۸۴وصفش مطهر است چو قرآن که خواندنش
بر پاک تن حلال بود بر جنب حرام
۸۵بیاو سخن نرانم وکی پرورد سخن
حسان پس از رسول و فرزدق پس از هشام
۸۶خود بر دلم جراحت مرگ رشید بود
از مرگ خواجه رفت جراحت ز التیام
۸۷گر صد رشید داشتمی کردمی فداش
آن روز کامدش ز رسول اجل پیام
۸۸گر زهر جان گزای فراقش دلم بسوخت
پازهر خواهم از همم سید همام
۸۹اقضی القضاة حجة الاسلام زین دین
کاثار مجد او چو ابد باد مستدام
۹۰سیف الحق افضلابن محمد که طالعش
دارد خلافة الحق در موضع سهام
۹۱حق در حقش دعای من از صدق بشنواد
من نامرادی دلش از دهر مشنوام
۹۲دار السلام اهل هدی باد صدر او
ز ایزد بر او تحیت و از عرشیان سلام
۹۳