خاکی دلم به گرد وصالش کجا رسد
سرگشته میدود به خیالش کجا رسد
۱چون آفتاب سایه به ماهی نبیندش
دیوانهای چو من به هلالش کجا رسد
۲خود عالمی پر است که سلطان غلام اوست
چون من تهی دوی به وصالش کجا رسد
۳فتراک او بلندتر از چتر سنجری است
دست من گدا به دوالش کجا رسد
۴تا در لبش خزینه همه لعل و گوهر است
درویش را زکات ز مالش کجا رسد
۵تا صد هزار دانهٔ دلها سپند اوست
عین الکمال خود به کمالش کجا رسد
۶عشقش چو آفتاب قیامت دل بسوخت
عشقش قیامتی است زوالش کجا رسد
۷خاقانی اینت غم که دلت نزد او گریخت
نظاره کن ز دور که حالش کجا رسد
۸