خاقانیا عروس صفا را به دست فقر
هر هفت کن که هفت تنان در رسیدهاند
۱در وجد و حال بین چو کبوتر زنند چرخ
بازان کز آشیان طریق پریدهاند
۲همچون گوزن هوی برآورده در سماع
شیران کز آتش شب شبهت رمیدهاند
۳سلطان دلان به عرش براهیم بندهوار
از بهر آب دست سراب قد خمیدهاند
۴بر نام او به سنت همنام او همه
مرغان نفس را ز درون سر بریدهاند
۵خضر ارچه حاضر است نیارد نهاد دست
بر خرقههای او که ز نور آفریدهاند
۶پیران هفت چرخ به معلوم هشت خلد
یک ژندهٔ دوتائی او را خریدهاند
۷از بهر پاره پیر فلک را به دست صبح
دلق هزار میخ ز سر برکشیدهاند
۸واینک پی موافقت صف صوفیان
صوف سپید بر تن مشرق دریدهاند
۹در مشرق آفتاب چنان جامه خرقه کرد
کواز خرق جامه به مغرب شنیدهاند
۱۰تا گنجه را ز خاک براهیم کعبهای است
مردان کعبه گنجه نشینی گزیدهاند
۱۱من دیدهام که حد مقامات او کجاست
آنان ندیدهاند که کوتاه دیدهاند
۱۲