قحط وفاست در بنهٔ آخر الزمان
هان ای حکیم پردهٔ عزلت بساز هان
۱در دم سپید مهرهٔ وحدت به گوش دل
خیز از سیاه خانهٔ وحشت به پای جان
۲هم با عدم پیاده فرو کن به هشت نطع
هم با قدم، سوار برون ران به هفت خوان
۳سودای این سواد مکن بیش در دماغ
تکلیف این کثیف منه بیش بر روان
۴فلسی شمر ممالک این سبز بارگاه
صفری شمر فذالک این تیره خاکدان
۵جیحون آفت است بر آن ابگینه پل
که پایه بلاست بر آ، غول دیدهبان
۶چشم بهی مدار که در چشم روزگار
آن ناخنه که بود بدل شد به استخوان
۷تو غافل و سپهر کشنده رقیب تو
فرزانه خفته و سگ دیوانه پاسبان
۸دهر سپید دست سیه کاسهای است صعب
منگر به خوش زبانی این ترش میزبان
۹کن خوشترین نواله که از دست او خوری
لوزینهای است خردهٔ الماس در میان
۱۰دل دستگاه توست به دست جهان مده
کاین گنج خانه را ندهد کس به ایرمان
۱۱هر لحظه هاتفی به تو آواز میدهد
کاین دامگه نه جای امان است الامان
۱۲آواز این خطیب الهی تو نشنوی
کز جوش غفلت است تو را گوش دل گران
۱۳اول بیار شیر بهای عروس فقر
وانگه ببر قبالهٔ اقبال رایگان
۱۴خاتون دار ملک فریدونش خوان که نیست
کابین این عروس کم از گنج کاویان
۱۵تا بر در تو مرکب فقر است ایمنی
کاحداث را سوی تو جنیبت شود روان
۱۶شمشاد و سرو را ز تموز و خزان چه باک
کز گرم و سرد لاله و گل را رسد زیان
۱۷از فقر ساز گل شکر عیش بد گوار
وز فاقه خواه مهر تب جان ناتوان
۱۸ازین و آن دوا مطلب چون مسیح هست
زیرا اجل گیاست عقاقیر این و آن
۱۹مگذار شاه دل به در مات خانه در
زین در که هست درد ز عزلت فرونشان
۲۰خرسند شو به ملکت خرسندی ازوجود
خاسر شناس خسرو و طاغی سمر طغان
۲۱اسکندر و تنعم ملک دو روزه عمر
خضر و شعار مفلسی و عمر جاودان
۲۲بیطعمه و طمع به سر آور چو کرم بید
چون کرم پیله سر چه کنی در سر دهان
۲۳زنبور خانهٔ طمع آلوده شد مشور
زنبور وار بیش مکن زین و آن فغان
۲۴هم جنس در عدم طلب اینجا مجوی از آنک
نیلوفر از سراب نداده است کس نشان
۲۵خودباش انیس خود مطلب کس که پیل را
هم گوش بهتر از پر طاووس پشهران
۲۶دانی چه کن ز ناخوش و خوش کم کن آرزو
سیمرغ وش ز ناکس و کس گم کن آشیان
۲۷خود را درم خرید رضای خدای کن
دامن ازین خدای فروشان فرو نشان
۲۸پرواز در هوای هویت کن از خرد
بر تلهٔ هوا چه پری از تل هوان
۲۹از لا رسی به صدر شهادت که عقل را
از لا و هوست مرکب لاهوت زیر ران
۳۰لا ز آن شد اژدهای دوسر، تا فرو خورد
هر شرک و شک که در ره الا شود عیان
۳۱بنمود صبح صادق دین محمدی
هین در ثناش باش چو خورشید صد زبان
۳۲دندانهای تاج بقا شرع مصطفاست
عقل آفرینش از بن دندان کند ضمان
۳۳آنجا که دم گشاد سرافیل دعوتش
جان باز یافت پیر سراندیب در زمان
۳۴آنجا که کوفت دولت او کوس لااله
آواز قد صدقت برآمد ز لامکان
۳۵آن شاهد لعمرک و شاگرد فاستقم
مخصوص قم فانذر و مقصود کن فکان
۳۶آدم به گاهوارهٔ او بود شیر خوار
ادریس هم به مکتب او گشته درس خوان
۳۷در دین شفای علت عامل برای حق
زی حق شفیع زلت آدم پی جنان
۳۸هم عیب را به عالم اشرار پرده پوش
هم غیب را ز عالم اسرار ترجمان
۳۹او سرو جویبار الهی و نفس او
چون سرو در طریقت هم پیر و هم جوان
۴۰او آفتاب عصمت و از شرم ذو الجلال
نفکنده بر بیان قلم سایهٔ بنان
۴۱مه را دو نیمه کرده به دست چو آفتاب
سایه نه بر زمینش و از ابر سایه بان
۴۲گه با چهار پیر زبان کرده در دهن
گه با دو طفل در دهن افکنده ریسمان
۴۳مهر آزمای مهرهٔ بازوش جان و عقل
حلقه به گوش حلقهٔ گیسوش انس و جان
۴۴حبل الله است معتکفان را دو زلف او
هم روز عید و هم شب قدر اندر او نهان
۴۵قدرش مروقی است بر این سقف لاجورد
فرش رفوگری است بر این فرش باستان
۴۶بر بام سدره تا در ادنی فکنده رخت
روح القدس دلیلش و معراج نردبان
۴۷جبریل هم به نیم ره از بیم سوختن
بگذاشته رکابش و برتافته عنان
۴۸جنت ز شرم طلعت او گشته خار بست
دوزخ ز گرد ابلق او گشته گلستان
۴۹خورشید بر عمامهٔ او بر فشانده تاج
بر جیس بر رداش فدا کرده طیلسان
۵۰آنجا شده به یکدم کز بهر بازگشت
ز آنجا هزار سال رهش بوده تا جهان
۵۱هر داستان که آن نه ثنای محمدی است
دستان کاهنان شمر آن را نه داستان
۵۲خواهی که پنج نوبت الصابرین زنی
تعلم کن ز چار خلیفه طریق آن
۵۳از صادقین وفا طلب از قانتین ادب
وز متقین حیا و ز مستغفرین بیان
۵۴همچون درخت گندم باش از برای فرض
گه راست گه خمیده و جان بسته بر میان
۵۵گه در سجود باش چو در مغرب آفتاب
گه در رکوع باش چو بر مرکز آسمان
۵۶از جسم بهترین حرکاتی صلوة بین
وز نفس بهترین سکناتی صیام دان
۵۷یارب دل شکسته و دین درست ده
کآنجا که این دو نیست و بالیاست بیکران
۵۸خاقانی از زمانه به فضل تو در گریخت
او را امان ده از خطر آخر الزمان
۵۹ز آن پیشتر کاجل ز جهان وارهاندش
از ننگ حبس خانهٔ شروانش وارهان
۶۰گر خواندهای سعادت عقباش رد مکن
ور دادهای منت دنیاش واستان
۶۱