هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم
وز صور آه بر فلک آوا برآورم
۱چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح
من رخ به آب دیده مطرا برآورم
۲بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح
هویی گوزنوار به صحرا برآورم
۳از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار
غوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم
۴خود بینیازم از حشر اشک و فوج آه
کان آتشم که یک تنه غوغا برآورم
۵اسفندیار این دژ روئین منم به شرط
هر هفته هفتخوانش به تنها برآورم
۶بس اشک شکرین که فرو بارم از نیاز
بس آه عنبرین که به عمدا برآورم
۷لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک
رخ را وضو به اشک مصفا برآورم
۸قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمان
کان سرد باد از آتش سودا برآورم
۹دلهای گرم تب زده را شربتی کنم
ز آن خوش دمی که صبحدم آسا برآورم
۱۰هردم مرا به عیسی تازه است حامله
ز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم
۱۱زین روی چون کرامت مریم به باغ عمر
از نخل خشک خوشهٔ خرما برآورم
۱۲تر دامنان چو سر به گریبان فروبرند
سحر آورند و من ید بیضا برآورم
۱۳دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند
رختش به تابخانهٔ بالا برآورم
۱۴رستی خورم ز خوانچهٔ زرین آسمان
و آوازهٔ صلا به مسیحا برآورم
۱۵نینی من از خراس فلک برگذشتهام
سر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم
۱۶چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ
آواز روزه بر همه اعضا برآورم
۱۷آبستنم که چون شنوم بوی نان گرم
از سینه باد سرد تمنا برآورم
۱۸آب سیه ز نان سفید فلک به است
زین نان دهان به آب تبرا برآورم
۱۹آبای علویند مرا خصم چون خلیل
بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم
۲۰از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشق
هر جا که محرمی است دم آنجا برآورم
۲۱در کوی حیرتی که هم عین آگهی است
نادان نمایم و دم دانا برآورم
۲۲چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان
این دم ز راه چشم همانا برآورم
۲۳ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن
هم سر به ساق عرش معلا برآورم
۲۴با روزگار ساخته زانم به بوی آن
کامروز کار دولت فردا برآورم
۲۵جام بلور در خم روئین به دستم است
دست از دهان خم به مدارا برآورم
۲۶تا چند بهر صیقلی رنگ چهرهها
خود را به رنگ آینه رعنا برآورم
۲۷تا کی چو لوح نشرهٔ اطفال خویش را
در زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم
۲۸تا کی به رغم کعبه نشینان عروسوار
چون کعبه سر ز شقهٔ دیبا برآورم
۲۹اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس
خود را لباس عنبر سارا برآورم
۳۰دلق هزار میخ شب آن من است و من
چون روز سر ز صدرهٔ خارا برآورم
۳۱خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا
ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم
۳۲در زرد و سرخ شام و شفق بودهام کنون
تن را به عودی شب یلدا برآورم
۳۳چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست
تا آفتابی از دل دروا برآورم
۳۴بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار
پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم
۳۵مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح
من نیز سر ز چوخهٔ خارا برآورم
۳۶چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافران
کار حجیم سبعه ز امعا برآورم
۳۷شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاک
و آتش ز بادخانهٔ احشا برآورم
۳۸قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم
به ز آنکه دم به میدهٔ دارا برآورم
۳۹هم شوربای اشک نه سکبای چهرها
کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم
۴۰چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوش
ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم
۴۱چه عقل را به دست امانی گرو کنم
چه اره بر سر زکریا برآورم
۴۲قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم
نسناس چون به زیور حورا برآورم
۴۳چون آینه نفاق نیارم که هر نفس
از سینه زنگ کینه به سیما برآورم
۴۴آن رهروم که توشهٔ وحدت طلب کنم
زال زرم که نام به عنقا برآورم
۴۵شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید
گرد از هزار بلبل گویا برآورم
۴۶سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس
نفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم
۴۷صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است
من آب و آتش از زر و صهبا برآورم
۴۸بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم
بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم
۴۹دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زر
کام از شکار جیفهٔ دنیا برآورم
۵۰اعرابیم که بر پی احرامیان دوم
حج از پی ربودن کالا برآورم
۵۱گر طبع من فزونی عیش آرزو کند
من قصهٔ خلیفه و سقا برآورم
۵۲با این نفس چنان همه هشیار نیستم
مستم نهان و عربده پیدا برآورم
۵۳اصحاب کهفوارم بیدار و خفته ذات
ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم
۵۴صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب
چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم
۵۵بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر
روزی هزار قصر مهیا برآورم
۵۶مردان دین چه عذر نهندم که طفلوار
از نی کنم ستور و به هرا برآورم
۵۷زن مردهای است نفس چون خرگوش و هر نفس
نامش به شیر شرزهٔ هیجا برآورم
۵۸در ظاهرم جنابت و در باطن است حیض
آن به که غسل هر دو به یک جا برآورم
۵۹دریای توبه کو که درین شامگاه عمر
چون آفتاب، غسل به دریا برآورم
۶۰خاقانیا هنوز نهای خاصهٔ خدای
با خاصگان مگو که مجارا برآورم
۶۱گر در عیار نقد من آلودگی بسی است
با صاحب محک چه محاکا برآورم
۶۲امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه
زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم
۶۳گر بخت باز بر در کعبه رساندم
کاحرام حج و عمره مثنا برآورم
۶۴سیساله فرض بر در کعبه قضا کنم
تکبیر آن فریضه به بطحا برآورم
۶۵حراقهوار در زنم آتش به بوقبیس
ز آهی که چون شراره مجزا برآورم
۶۶از دست آنکه داور فریادرس نماند
فریاد در مقام مصلا برآورم
۶۷زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان
طوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم
۶۸دریای سینه موج زند ز آب آتشین
تا پیش کعبه لولوی لالا برآورم
۶۹بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر
زو نعت مصطفای مزکی برآورم
۷۰دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسل
کز خدمتش مراد مهنا برآورم
۷۱سلطان شرع و خادم لالای او بلال
من سر به پایبوسی لالا برآورم
۷۲در بارگاه صاحب معراج هر زمان
معراج دل به جنت ماوی برآورم
۷۳تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهش
آوازهٔ دنی فتدلی برآورم
۷۴گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم
کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم
۷۵کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش
آواز یا مغیث اغثنا برآورم
۷۶زان غصهها که دارم از آلودگان دهر
غلغل دران حظیرهٔ علیا برآورم
۷۷دارا و داور اوست جهان را، من از جهان
فریاد پیش داور دارا برآورم
۷۸ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرم
آه از شکستگی سر و پا برآورم
۷۹دندانم ار به سنگ غرامت شکستهاند
وقت ثنای خواجه ثنایا برآورم
۸۰سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش
از یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم
۸۱اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست
زان فال سعد ز اختر اسما برآورم
۸۲امروز گر ثناش مرا هست کوثری
رخت از گوثری به ثریا برآورم
۸۳فردا هم از شفاعت او کار آن سرای
در حضرت خدای تعالی برآورم
۸۴