ای باغ جان که به ز لبت نوبری ندارم
یاد لبت خورم می سر دیگری ندارم
۱طوق غم تو دارم بر طاق از آن نهم دل
کز طوق تو برون سر در چنبری ندارم
۲عید منی و شادی میبینم از هلالت
دیوانهام که جز تو مهپیکری ندارم
۳عشق از سرم درآمد وز پای من برون شد
زان است کز غم تو پا و سری ندارم
۴خاقانیم به جان بند در ششدر فراقت
مهره کجا نهم که گشاد دری ندارم
۵شروان سراب وحشت، من تشنه بیژن آسا
جز درگه تهمتن آبشخوری ندارم
۶سردار تاجداران هست آفتاب و دریا
نیلوفرم که بیاو نیل و فری ندارم
۷محمود همت آمد، من هندوی ایازش
کز دور دولتش به دانش خری ندارم
۸جان را کنم غلامش عغنبر به داغ فرمان
کان بحر دست را به زین عنبری ندارم
۹یاجوج ظلم بینم والا سداد رایش
از بهر سد انصاف اسکندری ندارم
۱۰او هود ملت آمد بر عادیان فتنه
الا سپاه خشمش من صرصری ندارم
۱۱نامردم ار ز جعفر برمک به یادم آید
هر فضلهای از آنها چون جعفری ندارم
۱۲لافد زمانه ز اقلیم در دودمان رفعت
کز ملت مسیحا خود قیصری ندارم
۱۳بطریق دید رویش گفتا که در همه روم
از قیصران چنان تو دینگستری ندارم
۱۴نسطور دید آیت مسطور در دل او
گفت از حواریان چو تو حقپروری ندارم
۱۵ملکای این سیاست فرمانش دید گفتا
در قبضهٔ مسیح چو تو خنجری ندارم
۱۶یعقوب این فراست دورانش دید گفتا
بر پاکی مسیح چو تو محضری ندارم
۱۷اسقف ثناش گفتا جز تو به صدر عیسی
بر دیر چارمین فلک رهبری ندارم
۱۸مریم دعاش گفت که چون نصرت تو دیدم
از همت یهودی غم خیبری ندارم
۱۹عیسی بگفت دست فروکن به فرق امت
کن فرق را ز دست تو به افسری ندارم
۲۰مهدی که بیند آتش شمشیر شاه گوید
دجال را به تودهٔ خاکستری ندارم
۲۱کیوان که راهبی است سیه پوش دیر هفتم
گفت از خواص ملک چو تو سروری ندارم
۲۲برجیس جاثلیق که انجیل دارد از بر
گفت از مدایح تو برون دفتری ندارم
۲۳بهرام کاسقفی است به زنار هرقلی در
گفت از ظلال تیغش به مغفری ندارم
۲۴خورشید کوست قبلهٔ ترسا و جفت عیسی
گفت از ملوک روم چو تو صفدری ندارم
۲۵ناهید زخمه پرور ناقوس کوب انجم
گفت از سماع مادح تو به زیوری ندارم
۲۶تیری که سوخته است ز قندیل دیر عیسی
گفت از جمال مدح تو به مخبری ندارم
۲۷ماهی که شیفته است به زنجیر راهبان در
گفت از محیط دست تو به معبری ندارم
۲۸عدل یتیم مانده ز پور قباد گفتا
کز تیغ فتح زایت به مادری ندارم
۲۹ملک عقیم گشته ز آل یزید گفتا
کز نفس دین طراز تو به حیدری ندارم
۳۰گرزش چو لاله بر درد البرز را و گوید
کافلاک را به گنبدهٔ نستری ندارم
۳۱رایات او چو دید نقیب بهشت گفتا
زین راستتر به باغ بقا عرعری ندارم
۳۲شمشیر اوست شاه ظفر ز آن به چرخ گوید
کالا بنات نعش تو هم بستری ندارم
۳۳توقیع او چو یافت رقیب سروش گفتا
هر عجم ازین حروف کم از عبهری ندارم
۳۴ای مرزبان کشور بهرامیان بحسبت
بیآستان تو دل بر کشوری ندارم
۳۵وی پهلوان ملکت داودیان به گوهر
شایم به کهتریت که بد گوهری ندارم
۳۶بر خلق و خلق تو من چون چشم و دل گمارم
در چشم و دل کم از تبت و ششتری ندارم
۳۷شروان به همت تو چو بغداد و مصر بینم
زان نیل و دجله پیش کفت فرغری ندارم
۳۸من شهربند لطف توام نه اسیر شروان
کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم
۳۹شروان به دولت تو خود خیروان شد اما
من خیروان ندیدم الا شری ندارم
۴۰حرمت برفت حلقهٔ هر درگهی نکوبم
کشتی شکست منت هر لنگری ندارم
۴۱آنم که گر فلک به فریدونیم نشاند
برگ سپاس بردن ز آهنگری ندارم
۴۲بالله که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم
دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم
۴۳آن آهنم که تیغ تو را شایم از نکوئی
ریم آهنی نهام که ز خود جوهری ندارم
۴۴در طاق صفهٔ تو چو بستم نطاق خدمت
جز در رواق هفت فلک منظری ندارم
۴۵در سایهٔ قبولت باد جهان نیارم
بر کوههٔ ثریا عقد ثری ندارم
۴۶جان نقش بلخ گردد دل قلب مرو گیرد
آن روز کز در تو نسیم هری ندارم
۴۷جویم رضات شاید گر دولتی نجویم
دارم مسیح گرچه سم خری ندارم
۴۸بینم محیط شاید گر قطرهای نبینم
دارم اثیر زیبد گر اخگری ندارم
۴۹بر من درت گشاید درهای آسمان را
زین در نگردم ایرا زین به دری ندارم
۵۰پرگار نیستم که سر کژرویم باشد
کز راستی به جز صفت مسطری ندارم
۵۱دانم که نیک دانی دانند دشمنان هم
کامروز در جهان به سخن همسری ندارم
۵۲در بابل سخن منم استاد سحر تازه
کز ساحران عهد کهن همبری ندارم
۵۳شطرنجی ثنای توام قائم زمانه
کز نطع مدحت تو برون لشکری ندارم
۵۴ور ز آبنوس روز و شبم لشکری برآید
جز بهر نطع مدح چو تو مهتری ندارم
۵۵افراسیاب طبع من آن بیژن شجاعت
عذر آورد که بهتر زین دختری ندارم
۵۶مرغ توام مرا پر فرمان ده و بپران
کالا سزای دانهٔ تو ژاغری ندارم
۵۷دارم دل عراق و سر مکه و پی حج
درخورتر از اجازت تو درخوری ندارم
۵۸طاووس بودهام به ریاض ملوک وقتی
امروز پای هست مرا و پری ندارم
۵۹اینجا چو چشم سعتریانم نماند آبی
چون سعتری نمک و سعتری ندارم
۶۰چندان بمان که چشمهٔ خورشید دم بر آرد
کالا به چشمه سار عدم خاوری ندارم
۶۱یاری و یاوری ز خدا و مسیح بادت
کز دیدهٔ رضای تو به یاوری ندارم
۶۲