آتش عیارهای آب عیارم ببرد
سیم بناگوش او سکهٔ کارم ببرد
۱زلف چلیپاخَمش در بن دیْرم نشاند
لعل مسیحادَمش بر سرِ دارم ببرد
۲نالهکنان میدوم سنگ به بر در، چو آب
کهآب من و سنگ من غمزهٔ یارم ببرد
۳جوجوم از عشق آنک خالش مشکین جو اَست
دل جو مشکینش دید خر شد و بارم ببرد
۴رفت قراری بدانک دل به دو زلفش دهم
دل به قراری که رفت، رفت و قرارم ببرد
۵دید دلم وقف عشق خانهٔ بام آسمان
خانه فروشی بزد دل ز کنارم ببرد
۶عشق برون آورد مُهره ز دندان مار
آمد و دندانکنان در دم مارم ببرد
۷گفت که خاقانیا آب رخت چون نماند
آب رخم هم به آب، گریهٔ زارم ببرد
۸