آتش عشق تو دید صبرم و سیماب شد
هستی من آب گشت، آب مرا آب شد
۱از تف عشق تو دل در کف سودا فتاد
سوخته چون سیم گشت، کشته چو سیماب شد
۲سوخت مرا عشق تو جان به حق النار برد
کوره عجب گرم بود سوخته پرتاب شد
۳دوش گرفتم به گاز نیمهٔ دینار تو
چشم تو با زلف گفت، زلف تو در تاب شد
۴شب همه مهتاب و من کردم سربازیی
بس که سر شبروان، در شب مهتاب شد
۵هم به پناه رخت نقب زدم بر لبت
باک نکردم که صبح آفت نقّاب شد
۶این چه حدیث است باز، من که و عشق تو چه
خاصه وفا در جهان گوهر نایاب شد
۷چیست به دیوان عشق حاصل کارم جز آنک
عمر سبک پای گشت، بخت گران خواب شد
۸هستی خاقانی اَست غارت عشق ای دریغ
هرچه شبان پرورید روزی قصاب شد
۹