آن را که غمگسار تو باشی چه غم خورد
و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد
۱شادی به روی آنکه به روی تو جام می
از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد
۲بر درگه تو ناله کسی را رسد که او
چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد
۳هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان
از دست روزگار دوال ستم خورد
۴عشق تو بر سر همه عشاق آب خورد
گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد
۵زلف تو کافری است که هر دم به تازگی
خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد
۶عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست
او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد
۷