زین بیش آبروی نریزم برای نان
آتش دهم به روح طبیعی به جای نان
۱خون جگر خورم نخورم نان ناکسان
در خون جان شوم نشوم آشنای نان
۲با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم
گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان
۳در جرم ماه و قرصهٔ خورشید ننگرم
هرگه که دیدها شودم رهنمای نان
۴از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش
تا نشنوم ز سفرهٔ دونان صلای نان
۵گفتم به ترک نان سپید سیه دلان
هل تا فنای جان بودم در فنای نان
۶نانشان چو برف لیک سخنشان چو ز مهریر
من زادهٔ خلیفه نباشم گدای نان
۷آن را دهند گرده که او گرد گو دوید
من کیمیای جان ندهم در بهای نان
۸چون آب آسیا سر من در نشیب باد
گر پیش کس دهان شودم آسیای نان
۹از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک
قوتی است معدهٔ حکما را ورای نان
۱۰چون آهوان گیا چرم از صحنهای دشت
اندیک نگذرم به در دهکیای نان
۱۱تا چند نان و نان که زبانم بریده باد
کب امید برد امید عطای نان
۱۲آدم برای گندمی از روضه دور ماند
من دور ماندم از در همت برای نان
۱۳آدم ز جنت آمد و من در سقر شدم
او در بلای گندم و من در بلای نان
۱۴یارب ز حال آدم ورنج من آگهی
خود کن عتاب گندم و خود ده جزای نان
۱۵تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند
بر گردهای ناموران گردهای نان
۱۶نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است
ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان
۱۷بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من
منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان
۱۸خاقانیا هوان و هوا هم طویلهاند
تا نشکنند قدر تو، بشکن هوای نان
۱۹نانی که از کسان طلبی بر خدا نویس
کاخر خدای جانت به از کدخدای نان
۲۰