نکهت حور است یا هوای صفاهان
جبهت جوز است یا لقای صفاهان
۱دولت و ملت جنابه زاد چو جوزا
مارد بخت یگانه زای صفاهان
۲چون زر جوزائی اختران سپهرند
سخته به میزان از کیای صفاهان
۳بلکه چو جوزا جناب برد به رفعت
خاک جناب ارم نمای صفاهان
۴بلکه چو جوزا دو میوهاند جنابه
عرش و جناب جهانگشای صفاهان
۵ز آ، نفس استوی زنند علیالعرش
کز بر عرش آمد استوای صفاهان
۶خاک صفاهان نهال پرور سدره است
سدرهٔ توحید منتهای صفاهان
۷دیدهٔ خورشید چشم درد همی داشت
از حسد خاک سرمه زای صفاهان
۸لاجرم اینک برای دیدهٔ خورشید
دست مسیح است سرمه سای صفاهان
۹چرخ نبینی که هست هاون سرمه
رنگ گرفته ز سرمههای صفاهان
۱۰نور نخستین شناس و صور پسین دان
روح و جسد را بهم هوای صفاهان
۱۱یرحمکالله زد آسمان که دم صبح
عطسهٔ مشکین زد از صبای صفاهان
۱۲دست خضر چون نیافت چشمه دوباره
کرد تیمم به خاک پای صفاهان
۱۳چاه صفاهان مدان نشیمن دجال
مهبط مهدی شمر فنای صفاهان
۱۴چتر سیاه است خال چهرهٔ ملکت
ز آن سیهی خال دان ضیای صفاهان
۱۵مرغ ضمیر مرا وصیت عنقاست
یالک من بلبل صلای صفاهان
۱۶قلت لماء الحیوة هل لک عین
قال نعم کف اغنیای صفاهان
۱۷قلت لنسر السماء هل لک طعم
قل بلی جود اسخیای صفاهان
۱۸رای بری چیست؟ خیز و جای به جی جوی
کانکه ری او داشت، داشت رای صفاهان
۱۹پار من از جمع حاج بر لب دجله
خواستم انصاف ماجرای صفاهان
۲۰مستمعی گفت هان صفاوت بغداد
چند صفت پرسی از صفای صفاهان
۲۱منکر بغداد چون شوی که ز قدر است
ریگ بن دجله سر بهای صفاهان
۲۲خاصه که بغداد خنگ خاص خلیفه است
نعل بها زیبدش بهای صفاهان
۲۳آن دگری گفت کز زکات تن کرخ
هست نصاب جی و نوای صفاهان
۲۴گفتم بغداد بغی دارد و بیداد
دیده نهای داد باغهای صفاهان
۲۵کرخ کلوخ در سقایهٔ جی دان
دجله نم قربهٔ سقای صفاهان
۲۶ایمه نه بغداد جای شیشه گران است
بهر گلاب طربفزای صفاهان
۲۷از خط بغداد و سطح دجله فزون است
نقطهای از طول و عرض جای صفاهان
۲۸چون به سر کوه قاف نقطهٔ «فا» دان
خطهٔ بغداد در ازای صفاهان
۲۹عطر کند از پلنگ مشک به بغداد
و آهوی مشک آید از فضای صفاهان
۳۰فاقهٔ کنعان دهد خساست بغداد
نعمت مصر آورد سخای صفاهان
۳۱بیضهٔ مصر است به ز فرضهٔ بغداد
وز خط مصر است به بنای صفاهان
۳۲نیل کم از زنده رود و مصر کم از جی
قاهره مقهور پادشای صفاهان
۳۳باغچهٔ عین شمس گلخن جی دان
وز بلسان به شمر گیای صفاهان
۳۴این همه دادم جواب خصم و گواهم
هست رفیع ری و علای صفاهان
۳۵مدت سی سال هست کز سر اخلاص
زنده چنین داشتم وفای صفاهان
۳۶اینک ختم الغرائب آخر دیدند
تا چه ثنا راندهام برای صفاهان
۳۷مدح دو فاروق دین چگونه کنم من
صدر و جمال آن دو مقتدای صفاهان
۳۸در سنه ثانون الف به حضرت موصل
راندم ثانون الف سزای صفاهان
۳۹صاحب جبرئیل دم، جمال محمد
کز کرمش دارم اصطفای صفاهان
۴۰داد هزار اخترم نتیجهٔ خورشید
آن به گهر شعری سمای صفاهان
۴۱پیش علی اصغر و اتابک اکبر
برده رهآورد من ثنای صفاهان
۴۲نزد سلیمان شهم ستود چو آصف
گفت که ها هدهد سبای صفاهان
۴۳پس چو به مکه شدم، شدم ز بن گوش
حلقه بگوش ثنا سرای صفاهان
۴۴کعبه عبادت ستای من شد ازیراک
دید مرا مکرمتستای صفاهان
۴۵کعبه مرا رشوه داد شقهٔ سبزش
تا ننهم مکه را ورای صفاهان
۴۶این همه گفتم به رایگان نه بر آن طمع
کافسر زر یابم از عطای صفاهان
۴۷دیو رجیم آنکه بود دزد بیانم
گر دم طغیان زد از هجای صفاهان
۴۸او به قیامت سپیدروی نخیزد
ز آنکه سیه بست بر قفای صفاهان
۴۹اهل صفاهان مرا بدی ز چه گویند
من چه خطا کردهام بجای صفاهان
۵۰زنگار آمده مرا ز مس نه زر ایرا
سرکه رسیدش، نه کیمیای صفاهان
۵۱جرم من آن است کز خزاین عرشی
گنج خدایم ولی گدای صفاهان
۵۲گیر گدای محبتم، نهام آخر
خرمگس خوان ریزهای صفاهان
۵۳گنج خدا را به جرم دزد نگیرند
این نپسندند ز اصفیای صفاهان
۵۴دست و زبانش چرا نداد بریدن
محتسب شهر و پیشوای صفاهان
۵۵یا به سر دار بر چرا نکشیدش
شحنهٔ انصاف و کدخدای صفاهان
۵۶جرم ز شاگرد پس عتاب بر استاد
اینت بد استاد از اصدقای صفاهان
۵۷کردهٔ قصار پس عقوبت حداد
این مثل است آن اولیای صفاهان
۵۸این مگر آن حکم باژ گونهٔ مصر است
آری مصر است روستای صفاهان
۵۹بر سر این حکم نامه مهر نبندد
پیر ششم چرخ در قضای صفاهان
۶۰کرد لبم گوش روزگار پر از در
ناشده چشم من آشنای صفاهان
۶۱بس لب و گوشم به حنظل و خسک انباشت
هم قصبهٔ گل شکر فزای صفاهان
۶۲سنبلهٔ چرخ کو مساحی معنی
دانهٔ دل ساید آسیای صفاهان
۶۳راست نهادند پردهاش و به بختم
پردهٔ کژ دیدم از ستای صفاهان
۶۴شیر زر و تخت طاقدیس خسان را
باز مرا جفت کاین نوای صفاهان
۶۵واحزنا گفتهام به شاهد حربا
زین گلهٔ حربهٔ جفای صفاهان
۶۶زان گله کردم به آفتاب که دیدم
کوست سنا برقی از سنای صفاهان
۶۷گفت چو بربط مزن ز راه زبان دم
دم ز ره چشم زن چو نای صفاهان
۶۸از تن عالم خورند گوشت مبادا
زهر چگونه سزد غذای صفاهان
۶۹داد صفاهان ز ابتدای کدورت
گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان
۷۰سیب صفاهان الف فزود در اول
تا خورم آسیب جان گزای صفاهان
۷۱ارمض قلبی بلائه و سالقی
نار براهیم فی بلای صفاهان
۷۲عضنی الکلب ثم عضة کلب
سوف اداوی به باقلای صفاهان
۷۳این همه سکبای خشم خوردم کاخر
بینم لوزینهٔ رضای صفاهان
۷۴گرچه صفاهان جزای من به بدی کرد
هم به نکوئی کنم جزای صفاهان
۷۵خطهٔ شروان که نامدار به من شد
گر به خرابی رسد بقای صفاهان
۷۶نسبت خاقان به من کند چو گه فخر
در نگرد دانش آزمای صفاهان
۷۷پانصد هجرت چو من نزاد یگانه
تا به دوگانه کنم دعای صفاهان
۷۸مبدع فحلم به نظم و نثر شناسند
کم نکنم تا زیم ولای صفاهان
۷۹از دم خاقانی آفرین ابد باد
بر جلساء الله اتقیای صفاهان
۸۰