دل بشد از دست دوست را به چه جویم
نطق فروبست، حال دل به چه گویم
۱نیست کسم غمگسار، خوش به که باشم
هست غمم بیکنار لهو چه جویم
۲چون به در اختیار نیست مرا بار
گرد سراپردهٔ مراد چه پویم
۳زخم بلا را چو کعبتین همه چشمم
زنگ عنا را چو آینه همه رویم
۴از درِ من عافیت چگونه درآید
چون نشود پای محنت از سر کویم
۵بس که شدم کوفته در آتش اندوه
گوئی مردم نیَم که آهن و رویم
۶تیره شد آبم ز بس درنگ در این خاک
کاش اجل سنگ برزدی به سبویم
۷بخت ز من دست شُست شاید اگر من
نقش امید از رخ مراد بشویم
۸چون دل خود را به غم سپارم ازین روی
دشمن خاقانیم مگر که نه اویم
۹