غزلیاتغزل شمارهٔ ۱۶۹ خاقانیشاعرخاقانیمجموعهغزلیاتقالبغزلوزنمفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)منبعویکیدرجآاندازهآروشنکاغذیشبکپی متنذخیرهاشتراکافزودن به مقایسههدیه دادن این شعراشعار همقافیهنمای کتابیکارت تصویریمرد که با عشق دست در کمر آیدگر همه رستم بود ز پای درآید۱ورزش عشق بتان چو پردهٔ غیب استهر دم ازو بازویی دگر به در آید۲نیست به عالم تنی که محرم عشق استگر به وفا ذم کنیش کارگر آید۳از پس عمری اگر یکی به من افتدآن بود آن کز همه جهان به سر آید۴طفل گزین یار تا طفیل بیابیکانکه دگر دید با تو، هم دگر آید۵فتنه شدن بر گیاه خشک نه مردی اَستخاصه به وقتی که تازه گل به بر آید۶هر که به معشوق سالخورده دهد دلچون دل خاقانی از مراد بر آید۷