عشق تو اندر دلم شاخ کنون میزند
وز دل من صبر را بیخ کنون میکند
۱از سر میدان دل حمله همی آورد
بر در ایوان جان مرد همی افکند
۲عشق تو عقل مرا کیسه به صابون زده است
و آمده تا هوش را خانهفروشی زند
۳دور فلک بر دلم کرد ز جور آنچه کرد
خوی تو نیز از جفا یاری او میکند
۴جان من از خشک و تر رفته چو سیم است از آنک
شعر به وصف تواَم چون زرِ تر میزند
۵با تو ز دست فلک خیره چه نالم از آنک
هست درستم که پیش پای به ره بشکند
۶