یک نظر دوش از شکنج زلف او دزدیدهام
زیر هر تار شکنجی صد جهان جان دیدهام
۱دوش از آن سودا که جانم ز آن میان گوئی کجاست
مرغ و ماهی آرمید و من نیارامیدهام
۲بیمیانجی زبان و زحمت گوش آن زمان
لابهها بنمودهام لبیکها بشنیدهام
۳گوهری کز چشم من زاد آفتاب روی او
هم به دست اشک در پای غمش پاشیدهام
۴از نحیفی همچو تار رشتهام در عقد او
لاجرم هم بستر اویم وز او پوشیدهام
۵گرچه آن خوش لب جهان خرمی را برفروخت
من به دندان محنت او را به جان بخریدهام
۶او مرا بیزحمت من دوست دارد زین قِبَل
دشمن خاقانیم تا مهر او بگزیدهام
۷