آن دم که صبح بینش من بال برگشاد
آن مرغ صبحگاه دلم تیز پر گشاد
۱دولت نعم صباح کن نو عروسوار
هر هفت کرده بر دل من هشت در گشاد
۲وان پیر کو خلیفه کتاب دل من است
چون صبح دید سر به مناجات برگشاد
۳مرغی که نامه آور صبح سعادت است
هر نامهای را که داشت به منقار سر گشاد
۴پیکی که او مبشر درگاه دولت است
در بارگاه سینهٔ من رهگذر گشاد
۵هر پنجره که تنگترش دید رخنه کرد
هر روزنی که بستهترش یافت برگشاد
۶آمد ندای عشق که خاقانی الصبوح
کز صبح بینش تو فتوحی دگر گشاد
۷بیسیم و زر بشو تو و با سیمبر بساز
کز بهر تو صبوح دوصد کیسه زرگشاد
۸