دلسوز ما که آتش گویاست قند او
آتش که دید دانهٔ دلها سپند او
۱هر آفتاب زردم عیدی بود تمام
چون بینمش که نیم هلال است قند او
۲بر چون پرند، لیک دلش گوشهٔ پلاس
من بر پلاس ماتم هجر از پرند او
۳رخ را نمکستان کنم از اشک شور از آنک
چشمم نمک چند ز لب نوش خند او
۴در سینه حلقهها شودم آه آتشین
از خامکاری دل بیدادمند او
۵زین سرد باد حلقهٔ آتش فسرده باد
تا نعل زر کنم پی سم سمند او
۶جرمی نکرده حلقهٔ گوشش ولی چه سود
آویخته به سایهٔ مشکین کمند او
۷پند من است حلقهٔ گوشش ولی چه سود
حلقه به گوش او نکند گوش پند او
۸خاقانی آن اوست غلام درم خرید
بفروشدش به هیچ که ناید پسند او
۹نندیشد از فلک، نخرد سنبلش به جو
بر کهکشان و خوشه بود ریشخند او
۱۰زین سبز مرغزار نجوید حیات از آنک
قصاب حلق خلق بود گوسفند او
۱۱سربسته همچو غنچه کشد درد سر چو بید
هم نشکند چو سرو دل زورمند او
۱۲خضر است و خان و خانه به عزلت کند به دل
هم خضر خان و مشغلهٔ او ز کند او
۱۳با همتی چنین سوی ناجنس میل کرد
تا لاجرم گداز کشید از گزند او
۱۴باز سپید با مگس سگ هم آشیان
خاک سیاه بر سر بخت نژند او
۱۵سیمرغ بود جیفه چرا جست همچو زاغ
پست از چه گشت آن طیران بلند او؟
۱۶هر چند کان سقط به دمش زنده گشته بود
چون دست یافت سوخت ز اسقاط زند او
۱۷خورشید دیدهای که کند آب را بلند؟
سردی آب بین که شود چشم بند او
۱۸آتش سخن بس است که فرزند طبع اوست
فرزندی آنچنان که بود فر زند او
۱۹حاسد چو بیند این سخنان چو شیر و می
سرکه نماید آن سخن گوز گند او
۲۰سیر ارچه هم طویلهٔ سوسن بود به رنگ
غماز رنگ وی بود آن بوی و گند او
۲۱گر سحر من بر آتش زردشت بگذرد
چون آب خواند آتش زردشت زند او
۲۲