ما را دلی است زله خور خوان صبحگاه
جانی است خاک جرعهٔ مستان صبحگاه
۱جان شد نهنگ بحرکش از جام نیم شب
دل گشت مور ریزه خور از خوان صبحگاه
۲غربال بیختیم به عمری که یافتیم
زر عیاردار به میزان صبحگاه
۳بس نقد گم ببودهٔ مردان که یافتند
رندان خاک بیز به میدان صبحگاه
۴دولت دوید و هفت در آسمان گشاد
چون بر زدیم حلقه به سندان صبحگاه
۵زین یک نفس درآمد و بیرون شد حیات
بردیم روزنامه به دیوان صبحگاه
۶اول شب ایتکین وثاق آمدیم بلیک
الب ارسلان شدیم به پایان صبحگاه
۷بیآرزوی ملک به زیر گلیم فقر
کوبیم کوس بر در ایوان صبحگاه
۸غوغا کنیم یک تنه چون رستم و دریم
درع فراسیاب به پیکان صبحگاه
۹نقب افکنیم نیم شب از دور تا بریم
پی بر سر خزینهٔ پنهان صبحگاه
۱۰بیترس تیغ و دار بگوئیم تا کهایم
نقب افکن خزینهٔ ترکان صبحگاه
۱۱صور روان خفته دلانیم چون خروس
آهنگ دان پردهٔ دستان صبحگاه
۱۲چندین هزار جرعه که این سبز طشتراست
نوشیم چون شویم به مهمان صبحگاه
۱۳چو آب روی درنکشیم ارچه درکشیم
بحری ز دست ساقی دوران صبحگاه
۱۴گفتی شما چگونه و چون است نزلتان
ماشا و نزل ما ز شبستان صبحگاه
۱۵آتش زنیم هفت علفخانهٔ فلک
چون بنگریم نزل فراوان صبحگاه
۱۶خواهی که نزل ما دهدت ده کیای دهر
بستان گشاد نامه به عنوان صبحگاه
۱۷تو کی شناسی این چه معماست چون هنوز
ابجد نخواندهای به دبستان صبحگاه
۱۸بیاع خان جان مجاهز دلان عشق
جز صبح نیست جان تو و جان صبحگاه
۱۹گفتی شما کهاید و چه مرغید و چیستید
سیمرغ نیمروز و سلیمان صبحگاه
۲۰ما مرغ عرشییم که بر بانگ ما روند
مرغان شب شناس نواخوان صبحگاه
۲۱صبح شما دمی است، دم ما هزار صبح
هر پنج وقت ما شده یکسان صبحگاه
۲۲ما را به هر دو صبح دو عید است و جان ما
مرغی است فربه از پی قربان صبحگاه
۲۳تسکین جان گرم دلان را کنیم سرد
چون دم برآوریم به دامان صبحگاه
۲۴سحرا که بر قوارهٔ سیمین مه کنیم
چون برکشیم سر ز گریبان صبحگاه
۲۵بهر بخور مجلس روحانیان عشق
سازیم سینه مجمر سوزان صبحگاه
۲۶گر چشم ما گلاب فشان شد عجب مدار
دلهای ماست آینهگردان صبحگاه
۲۷خاقانیا مرنج که سلطان گدات خواند
آری گدای روزی و سلطان صبحگاه
۲۸چون ژاله و صبا و شباهنگ همچنین
معزول روز باش و عملران صبحگاه
۲۹جیحون فشان ز اشک و سمرقند گیر از آه
تا ما نهیم نام تو خاقان صبحگاه
۳۰از دم سیاه کن رخ دیو سپید روز
چون دیو نفس توست سلیمان صبحگاه
۳۱میلی بساز ز آه وبزن بر پلاس شب
درکش به چشم روز به فرمان صبحگاه
۳۲از خوان دل به نزل سرای ازل درآی
بفرست زلهای سوی اخوان صبحگاه
۳۳یک گوش ماهیی بده از می که حاضرند
دریاکشان ره زده عطشان صبحگاه
۳۴ریزی بریز از آن می ریحانی سرشک
وز بوی جرعه کن دم ریحان صبحگاه
۳۵چون ماهی ار بریده زبانی دلت بجاست
دل در تو یونسی است زبان دان صبحگاه
۳۶بر شاه نیمروز کمین کن که آه توست
هر نیم شب کمانکش مردان صبحگاه
۳۷هر صبح فتح باب کن از انجم سرشک
بنشان غبار غصه به باران صبحگاه
۳۸چون بر بطت زبان چه بکار است بهتر آنک
چون نای بیزبان زنی الحان صبحگاه
۳۹گم کن زبان که مار نگهبان گنج توست
بر گنج خود تو باش نگهبان صبحگاه
۴۰