در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه
ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه
۱در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوی
با خویشتن بساز و ز همدم نشان مخواه
۲اندر قمارخانهٔ چرخ و رباط دهر
جنسی حریف و همنفسی مهربان مخواه
۳گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن
ور در دل محیط درافتی کران مخواه
۴از جوهر زمانه خواص وفا مجوی
وز تنگنای دهر خلاص روان مخواه
۵از ساغر سپهر تهی کیسه می مخور
وز سفرهٔ جهان سیهکاسه نان مخواه
۶گر خرمن امید سراسر تلف شود
از کیل روزگار تلافی آن مخواه
۷در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی
در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه
۸دل گوهر بقاست به دست جهان مده
گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه
۹عزلت تو را به کنگرهٔ کبریا برد
آن سقفگاه را به ازین نردبان مخواه
۱۰همت کفیل توست، کفاف از کسان مجوی
دریا سبیل توست، نم از ناودان مخواه
۱۱خاصانه چون خزینهٔ خرسندی آن توست
عامانه از فرشتهٔ روزی ضمان مخواه
۱۲زان پس که چار صحف قناعت بخواندهای
خود را ز لوح بوطمعی عشر خوان مخواه
۱۳چون فقر شد شعار تو برگ و نوا مجوی
چون باد شد براق تو برگستوان مخواه
۱۴دل را قرابهوار مل اندر گلو مکن
تن را پیالهوار کمر بر میان مخواه
۱۵در گوشهای بمیر و پی توشهٔ حیات
خود را چو خوشه پیش خسان ده زبان مخواه
۱۶بل تا پری ز خوان بشر خواهد استخوان
تو چون فرشته بوی شنو استخوان مخواه
۱۷گو درد دل قوی شو و گو تاب تب فزای
زین گلشکر مجوی و از آن ناردان مخواه
۱۸از بهر تب بریدن خود دست آز را
از نیستان هیچکسی تبستان مخواه
۱۹داری کمال عقل پی زور و زر مشو
زرادخانه یافتهٔ دوکدان مخواه
۲۰چون شحنهٔ نیاز ز دست تو یاوگی است
ترس از تکین مدار و پناه از طغان مخواه
۲۱وحدت گزین و محرمی از دوستان مجوی
تنها نشین و همدمی از دودمان مخواه
۲۲چون دیدهای که یوسف از اخوان چه رنج دید
هم ناتوان بزی و ز اخوان توان مخواه
۲۳سرگشتگی زمان نگر و محنت مکان
آسایش از زمان و فراغ از مکان مخواه
۲۴در چار سوی کون و مکان وحشت است خیز
خلوت سرای انس جز از لامکان مخواه
۲۵این مرغ عرشی ار طلب دانهای کند
آن دانه جز ز سنبلهٔ آسمان مخواه
۲۶خاقانیا زمانه زمام امل گرفت
گر خود عنان عمر بگیرد امان مخواه
۲۷