آوازهٔ رحیل شنیدم به صبحگاه
با شبروان دواسبه دویدم به صبحگاه
۱با بختیان همت و با پختگان درد
راه هزار ساله بریدم به صبحگاه
۲رستم ز چار آخور سنگین روزگار
در هشت باغ عشق چریدم به صبحگاه
۳دیدم که گنج خانهٔ غیب است پیش روی
پشت از برای نقب خمیدم به صبحگاه
۴کردم ز سنگ ریزهٔ ره توتیای چشم
تا آنچه کس ندید بدیدم به صبحگاه
۵کشتم به باد سرد چراغ فلک چنانک
بوی چراغ کشته شنیدم به صبحگاه
۶بسیار گرد پردهٔ خاصان برآمدم
آخر درون پرده خزیدم به صبحگاه
۷هر شرب سرد کرده که دل چاشنی گرفت
با بانگ نوش نوش چشیدم به صبحگاه
۸خورشید خاک شد ز پی جرعه یافتن
آن دم که جام جام کشیدم به صبحگاه
۹زان جام جم که تا خط بغداد داشتی
بیش از هزار دجله مزیدم به صبحگاه
۱۰نتواند آفتاب رفو کردن آن لباس
کاندر سماع عشق دریدم به صبحگاه
۱۱امروز سرخ روئی من دانی از چه خاست
زان کاتش نیاز دمیدم به صبحگاه
۱۲خاقانی مسیح سخن را به نقد عمر
دوش از درخت باز خریدم به صبحگاه
۱۳