دهر سیه کاسهای است ما همه مهمان او
بینمکی تعبیه است در نمک خوان او
۱بر سر بازار دهر نقد جفا میرود
رستهای ار ننگری رستهٔ خذلان او
۲دهر چو بیتوست خاک بر سر سالار او
ده چو تو را نیست باد در کف دهقان او
۳خیز در این سبز کوشک نقب زن از دود دل
درشکن از آه صبح سقف شبستان او
۴گوهر خود را بدزد از بن صندوق او
یوسف خود را برآر از چه زندان او
۵ز اهل جهان کس نماند بلکه جهان بس نماند
پای خرد درگذار از سر پیمان او
۶مادر گیتی وفا بیش نزاید از آنک
هم رحمش بسته شد، هم سر پستان او
۷کار چو خام آمده است آتش کن زیر او
خر چو کژ افتاده است کژ نه پالان او
۸ابجد سودا بشوی بر در خاقانی آی
سورهٔ سر در نویس هم به دبستان او
۹پیشرو جان پاک طبع چو جوزای اوست
گرچه ز پس میرود طالع سرطان او
۱۰اوست شهنشاه نطق شاید اگر پیش شاه
راه ز پس وا روند لشکر و ارکان او
۱۱کوزهٔ فصاد گشت سینهٔ او بهر آنک
موضع هر مبضع است بر سر شریان او
۱۲گر دل او رخنه کرد زلزلهٔ حادثات
شیخ مرمت گراست بر دل ویران او
۱۳شیخ مهندس لقب، پیر دروگر علی
کزر و اقلیدسند عاجز برهان او
۱۴صانع زرین عمل مهتر عالی شرف
در ید بیضا رسید دست عمل ران او
۱۵یوسف نجار کیست نوح دروگر که بود؟
تا ز هنرم دم زنند بر در امکان او
۱۶نوح نه بس علم داشت، گر پدر من بدی
قنطره بستی به علم بر سر طوفان او
۱۷نعل پی اسب اوست وز عمل دست اوست
آن ده و دو نرگسه بر سر کیوان او
۱۸غارت بحر آمده است غایت جودش چنانک
آفت بیشه شده است تیشهٔ بران او
۱۹ریزش سوهان اوست داروی اطلاق از آنک
هست لسان الحمل صورت سوهان او
۲۰چرخ مقرنس نمای کلبهٔ میمون اوست
نعش فلک تختهاش، قطب کلیدان او
۲۱رندهٔ مریخ رند چون شودش کند سر
چرخ کند هر دمی از زحل افسان او
۲۲در حق کس اره وار است نیست دو روی و دو سر
گر همه اره نهند بر اخوان او
۲۳هست چو هم نام خویش نامزد بطش و بخش
بطش ورا عیب پوش بخش فراوان او
۲۴مفلس دریا دل است، امی دانا ضمیر
مایهٔ صد اولیاست ذرهٔ ایمان او
۲۵اوست طغانشاه من، مادرم التون اوست
من به رضای تمام سنقر دکان او
۲۶گر بودش رای آن کاره کش او شوم
رای همه رای اوست، فرمان فرمان او
۲۷اینت مبارک سحاب کز صدف داهگی
گوهری آرد چو من قطرهٔ نیسان او
۲۸روح طبیعیم گشت پاکتر از روح قدس
تا جگر من گرفت پرورش از نان او
۲۹پیر خرد طفلوار میمزد انگشت من
تا سر انگشت من یافت نمکدان او
۳۰شاید اگر وحشیی سبعهٔ الوان خورد
حمزه به خوان علی بهتر از الوان او
۳۱ضامن ارزاق من اوست مبادا که من
منت شروین برم و انده شروان او
۳۲ملک قناعت مراست پیش چنین تخت و تاج
ملک سمرقند چیست و افسر خاقان او
۳۳گر گرهی خصمشاند از سر کینه چه باک
کو خلف آدم است و ایشان شیطان او
۳۴جوقی ازین زرد گوش گاه غضب سرخ چشم
هر یک طاغی و دیو رهبر طغیان او
۳۵خاصه سگ دامغان، دانهٔ دام مغان
دزد گهرهای من، طبع خزف سان او
۳۶بست خیالش که هست هم بر من ای عجب
نخل رطب کی شود خار مغیلان او
۳۷هست دلش در مرض از سر سرسام جهل
این همه ماخولیاست صورت بحران او
۳۸گر جگرش خسته شد از فرع این گروه
نعت محمد بس است نشرهٔ درمان او
۳۹دل به در کبریاست شحنهٔ کارش که او
خاک در مصطفاست نایب حسان او
۴۰قابلهٔ کاف و نون، طاها و یاسین که هست
عاقلهٔ کاف و لام طفل دبستان او
۴۱گیسوی حوا شناس پرچم منجوق او
عطسهٔ آدم شناس شیههٔ یکران او
۴۲دوش ملایک بخست غاشیهٔ حکم او
گوش خلایق بسفت حاقهٔ فرمان او
۴۳هم به ثنای پدر ختم کنم چون مقیم
نان من از خوان اوست، جامگی از خان او
۴۴عقل درختی است پیر منتظر آن کز او
خواهی تختش کنند خواهی چوگان او
۴۵باد دعاهای خیر در پی او تا دعا
اول او یارب است و آمین پایان او
۴۶در عقب پنج فرض اوست دعا خوان من
یارب کارواح قدس باد دعا خوان او
۴۷گر ز قضای ازل عهد عمر درگذشت
تا به ابد مگذراد نوبت عثمان او
۴۸