عشق بهین گوهری است، گوهر دل کان او
دل عجمی صورتی است عشق زبان دان او
۱خاصگی دستراست بر در وحدت دل است
اینکه به دست چپ است داغگه ران او
۲تا نکنی زنگ خورد آینهٔ دل که عشق
هست به بازار غیب آینه گردان او
۳عقل جگر تفتهای است، همت خشک آخوری است
جرعهکش جام دل، زله خور خوان او
۴از خط هستی نخست نقطهٔ دل زاد و بس
لیک نه در دایره است نقطهٔ پنهان او
۵رهرو دل ایمن است از رصد دهر از آنک
کمتر پروانهاست دهر ز دیوان او
۶دل به رصد گاه دهر بیش بها گوهری است
دخل ابد عشر او فیض ابد کان او
۷لیک ز بیم رصد در گلش آلودهاند
تاز گل آید برون گوهر رخشان او
۸دل چو فرو کوفت پای بر سر نطع وجود
دهر لگد کوب گشت از تک جولان او
۹نیست ازین آب و خاک ز آب و هوائی است دل
کآتش بازی کند شیر نیستان او
۱۰ای شده از دست تو حلهٔ دل شاخ شاخ
هم تو مطرا کنان پوشش ایوان او
۱۱یوسفی آوردهای در بن زندان و پس
قفل زر افکندهای بر در زندان او
۱۲حوروشی را چو مور زیر لگد کشتهای
پس پر طاووس را کرده مگس ران او
۱۳خوش نبود شاه را اسب گلین زیر ران
رخش به هرای زر منتظر ران او
۱۴دل که کنون بیدق است باش که فرزین شود
چونکه به پایان رسد هفت بیابان او
۱۵شمهای از سر دل حاصل خاقانی است
کز سر آن شمه خاست جنبش ایمان او
۱۶